خدایا عقیده ی مرا از عقده ام مصون بدار....
خدایا به من قدرت تحمل عقیده مخالف را ارزانی کن....
خدایا در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز آنچنان که نتوانم این سه را از هم بازشناسم....
خدایا به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم....
خدایا مرا به بتذال آرامش و خوشبختی مکشان.اضطراب های بزرگ غمهای ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن.لذت را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز را بر جانم ریز....
خدایا مرا از چهار زندان بزرگ انسان: طبیعت تاریخ جامعه و خویشتن رها کن تا آنچنان که تو ای آفریدگار من مرا آفریدی خود آفریدگار خود باشم نه که همچون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم...
خدایا آتش مقدس شک را آنچنان در من بیفروز تا همه ی یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد و آنگاه از پس توده ی این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هز غبار طلوع کند....
خدایا بر اراده دانش عصیان بی نیازی حیرت لطافت روح شهامت و تنهایی ام بیفزای...
خدایا مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه ی کتاب ترازو آهن استوار کنم.و دلم را از سه سرچشمه ی حقیقت زیبایی و خیر سیراب سازم...
"دکتر علی شریعتی "
نوشته شده توسط مهسا در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 23:47 موضوع | لینک ثابت
دليل بودن تو....
هر کسی دوتاست...
و خدا یکی بود ....
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت...........
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط مهسا در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت
واژهشناسی:
واژه خدا یا خدای از واژه اوستایی خوذاته xvaďâta که در اوستا صفت است گرفته شدهاست. معنای این واژه برابر است با پاینده به داد خود یا خودِ قانون.این واژه در پارسی میانه به ریخت خوتای(مانند خوتاینامَک) و به معنای آفریدگار یاد شده و به این ترتیب به فارسی امروز نیز رسیدهاست.
در زبان فارسی خدا از ترکیب «خود» و «آی» تشکیل شدهاست. برخی معتقدند به دلیل همین تعریف لغوی اساساً آنچه در فرهنگ ایران آن را خدا میدانند متفاوت با چیزی است که سایر فرهنگها آن را خدا میدانند. در این مورد دیدگاه کارل گوستاو یونگ جالب توجهاست که یهوه (نام خدای یهودیان) را موجودی میداند که بکلی در تسلط ضمیر ناخودآگاه خویش است و قدرت مطلق و احاطه او بر تمام دنیا را به ناآگاهی او از خود نسبت میدهد که باعث میشود او هیچ گاه به مانعی در برابر خود برنخورد و ناتوانی برایش بی معنا باشد. از همین رهگذر حضور کیفیات متضاد (مانند ظلم و عدل) در او توجیه میشود.[۱]
بیشتر فلاسفه تحلیلی معتقدند خدا موجودی کامل است، کمال او به این معنی است که اگر او ویژگی را داشته باشد آن ویژگی را به حد کمال دارد. اگر دانشی داشته باشد دانش را به حد کمال دارد (علیم است) اگر قدرتی داشته باشد قدرت او در حد کمال است (قدیر است)، خدا از نگر اخلاقی نیز موجودی کامل است یعنی موجودی مطلقاً خوب و اخلاقمدار است. سایر ویژگیهایی که فلاسفه خداگرا معمولاً برای خدا قائل هستند از این قرارند:
یک موجود/وجود است و وجود داشتن او عینی است. خالق است. دارای شخصیت است، دارای شعور و اختیار است. ناظم و نگهدارنده و ناظر است. خیر و نیک است. مهربان است. زیبا است. بزرگ است. بخشنده و عادل است. ماورای طبیعت. ازلی و ابدی است و جاودان است. بدون اشکال و کامل است. در ذات خود ثابت است. بینهایت است. مقدس است. تماماً زیبایی و والایی است. قدرتمند و قادر، و قدیر است. دانای کل، و علیم است. همه جا حاضر است.
صوفیان معمولاً معتقدند خدا را نمیتوان دارای هیچ ویژگی (از جمله ویژگیهای انساندیسی) دانست و او توصیف نشدنی است. صوفیان برای عقلانیت در شناخت خدا اهمیتی قائل نیستند و معتقدند تنها از راه شهود و سایر روشهای درونی میتوان به وجود خدا پی برد.
خداوند در بیان فلاسفه اسلامی تعریف پذیر نیست چون به حد و رسم شناخته نمیشود و ماهیت ندارد. برخی برهانهایی که بر اثبات خداوند ارائه میشود هم برهانهای ثبوتی نیست بلکه برهانهایی است که از این بحث میکند که دریافت ما از این حقیقت بدیهی به چه طریق اتفاق افتادهاست
آیا وجود خدا را میتوان اثبات کرد؟
هر چند خداباوران معتقدند وجود خدا را میتوان اثبات کرد و برای اثبات وجود خدا براهینی اقامه میکنند، اما ندانمگرایان و بیخدایان منتقد این برهانها بوده و با دلایلی سعی در غیر موجه نشان دادن وجود خدا را دارند. از طرف دیگر، ندانمگرایان و خداباوران منتقد براهین اثبات عدم وجود خدا بوده، و معتقدند این برهانها دارای اشکال هستند و نمیتوانند عدم وجود خدا را اثبات کنند.
کانت فیلسوف بزرگ از طرفداران سرسخت وجود خدا بود. بر عکس، کارل مارکس، ژان پل سارتر، و فریدریش انگلس به وجود خدا اعتقادی نداشتند.
برخی بیخدایان معتقدند که عدم وجود خدا را نمیتوان اثبات کرد، اما از طرف دیگر، زحمت اثبات وجود خدا بر دوش مدعی وجود خداست. این دسته معقدند که برای باور نداشتن به چیزی لازم نیست که عدم وجود آن ثابت شود. به نظر آنان، بی شمار چیز موهومی را میتوان نام برد، اما نمیتوان وجودشان را اثبات کرد. مثلاً اسب تک شاخ، هیولای اسپاگتی پرنده و غیره.
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت
ابتدا به موسیقی علاقمند بود ولی پس از مدتی از آن روی گردان شد و به عبادت و تضّرع روی آورد . مدتی به بیماری مبتلا بود و سپس سلامتی خود را باز یافت .اوراه طریقت به دنبال كشف حقیقت رفت تا به مراحل بالایی در عرفان دست یافت .
كنیه رابعه عدویه ، ام الخیر و پدرش اسماعیل عدوی ، زاده بصره بود . وقتی رابعه كودك بود در بصره قحطی افتاد و او را فروختند روزگاری را به كنیزی گذراند . بعدها چون خواجه اش پارسایی و خدا دوستی او را دید آزادش كرد . رابعه در عمر خود هزگز شوهر نگزید و با خلق مزدور و ریاكار سر نكرد و با آنان به گفتگو و مصاحبت ننشست . البته خواستگاران زیادی از او درخواست ازدواج كردند اما وی پاسخ مثبت نداد و تنها چیزی كه در جواب آنان می گفت این بود كه : « در من وجودی و اختیاری نمانده است ، مرا از او باید خواست . »
سفیان ثوری با رابعه ، معاصر وبه قدر او معترف بوده است . وی به زیارت رابعه رفته و لحظه های حضور در محضر او را غنیمت می شمرد و مشكلاتی را كه در حقایق عرفان با آن مواجه بود از وی می پرسید . رابعه نیز با علم به دقایق عرفانی در حل آنها سعی بلیغی به كار می بست . نقل است كه روزی سفیان به رابعه گفت : « درجه ایمان و اعتقاد خود را به حضرت حق جل و علا برای من بیان كنید . » رابعه گفت : « من خدا را به شوق بهشت و خوف جهنم نمی پرستم بلكه از كمال عشق به آن حضرت و برای ادای شرایط عبودیت عبادت می كنم . »
رابعه عدویه به شهادت خاص و عام در كشف حقایق عرفانی ، مقام بلندی یافته است .{ هر زنی را كه می خواهندبه مقامات معنوی بستایند ، او را در ی و عرفان به رابعه مانند می سازند} .
رابعه عدویه با توجه به اقداماتی كه كرده و تحولاتی كه درعرفان به عمل آورده مورد عنایت و اهتمام خاص و عام بوده است و بزرگان عرفان او را درعصر خود حجّت می دانسته اند .
در مقام رابعه همین بس كه او به خاطر نگریستن به غیر خدا مورد غضب الهی قرار می گیرد . چه عارف كامل كسی است كه جز خدا نبیند ، نه اینكه ببیند و چشم از او بازدارد . نقل است كه رابعه روزی بیمار شد ، سبب بیماری پرسیدند ، گفت :
« نظرت الی الجنه ، فادبنی ربی » ؛« در سحرگاه دل ما به بهشت میلی كرد ، دوست ما با ما عتاب كرد این بیماری از آن است» . و نیز در مقام عرفانی این زن بس كه در تعریف صداقت و راستی بگوید كه « راستی آن است كه بر عتاب مولا شاكر باشد ».
در مقام رابعه این نكته لازم به ذكر است كه اگر آدمی عبادات را توفیقی الهی دانسته ، بر آنها پایداری نماید و بر انجام آنها سپاسگزاری ، به یقین به رتبه( اولیا الهی ) رسیده است .
رابعه به جهت مزیتی كه در كمالات انسانی و فضایل نفسانی داشته و عموم راهیان و سالكان طریقت بر این مدعا صحــــه نهاده اند نسبت به بسیاری از مردان عصر خود برتری داشته است و از این جهت او را تاج الرجال (تاج مردان ) لقــب داده اند . به طور كلی در باره رابعه باید گفت كه او در زهد و تقوی در عصر خــــــود ( به ویژه در میان زنان ) بی بدیل ضرب المثل و مجسمه تقوی به حساب می آمد .
مدتی سپری شد و پدر و مادر رابعه از دنیا رفتند ، در بصره قحطی سختی پدیدار شد و خواهران رابعه پراكنده شدند و او نیز چون از خانه بیرون رفت . ظالمی او را دید و گرفت و به شش درهم فروخت و خریدار او را به كارهای مشقت بـــــــــــار وامی داشت . تا اینكه روزی رابعه از جایی گذشت نامحرمی او را دید و قصد او كرد ، او دست به دعا بلند كرد و به خدای تعالی عرض كرد : « خدایا غریبم ، یتیمم ، اسیرم ... و تو میدانی كه جز به رضایت كاری انجام نمی دهم و حاضرم به هر بلای بیفتم به شرط آن كه تو از من راضی باشی !» ندایی شنید كه از آینده درخشان او نزد خداوند خبر می داد ، بدین ترتیب زمینه ورود او به طریقت الهی فراهم شد . این اتفاق وقتی مسلم شد كه رابعه مزه شیرین عبادت را چشید و از هر فرصتی استفاده كرد تا حلاوت اطاعت از حق تعالی را بیشتر بچشد . نقل است كه یك شب خواجه و سرور او از خواب بیدار شد و از روزنه خانه به بیرون نگریست . رابعه را دید كه سر به سجده نهاده است می گوید : «الهی تو می دانی كه هوای دل من در موافقت فرمان تو است و روشنایی چشم من در خدمت درگاه تو است . اگر كار به دست من باشد یك لحظه از عبادت تو غفلت نمی كنم ولی تو مرا تحت نظر سلطه آفریده ای و از آفریدگان خود كرده ای » . وقتی خواجه این جریان را دید و مناجات او را شنید رابعه را پیش خود خوانده و آزاد كرد . پس از آن رابعه روی در بیابان نهاد و سفر حج آغاز كرد .
شب زنده داری :
تمام منابع مربوط به عرفان كلاسیك و عرفان رابعه عدویه در این نقطه اتفاق نظر دارند كه وی شبهای زیادی را تا صبح بیدار مانده وبه شب زنده داری پرداخته است .
مسلماً الهام بخش رابعه در این مورد قرآن كریم بوده است كه می فرماید كه« والذین یبیتون لربهم سجداً و قیاماً»(فرقان،؛65)
در حال سجده و قیام به روز وارد شوند . و نیز : « تتجا فی جنوبهم عن المضاجع » ( سجده ،؛ 16 ) پهلوهاشان را از خوابگاههاشان دور كنند . بدیهی است كه اعمالی كه رابعه در شب زنده داری انجام می داده به این ترتیب بوده است :
1 ) نماز
2 ) دعا
3 ) تلاوت قرآن كریم
4 ) یاد مرگ
صاحب « الروض الفایق فی المواعظ و الرقایق » روایت كرده كه گفته است : از رابعه عدویه رحمها الله تعالی حكایت شده است كه وقتی نماز عشاء می گزارد بر پشت بام می رفت و چادر و مقنعه اش را محكم میكرد و می گفت : « خدای من ! ستاره ها بیدار و منور شدند و چشمها به خواب رفتند ، پادشاهان در خانه هاشان را بستند ، و هر دلداده با دلبر خویش خلوت كرد ، من هم اینجا در مقابل تو ایستاده ام » سپس بر سجده گاهش بوسه می زد . و به هنگام سحر می گفت :« خدای من ! این شب به پایان رسید و صبح دمید . وای كاش می دانستم كه آیا اعمال این شبم را از من پذیرفتی تا خشنود شوم ؛ یا آن كه آن را رد كردی تا عزادار شوم و سوگواری كنم ، و به عزتت سوگند اگر مرا از درت برانی از وقتی كه محبتت در دلم افتاده است از آن رویگردان نشده و نخواهد شد » .
اگر بخواهیم مهم ترین اقدام رابعه را یادآور شویم باید از تحولی كه او در عرفان اسلامی به وجود آورد نام ببریـــــــــــــــــم و آن وارد كردن مفهوم عشق و محبت الهی در عرفان اسلامی است از این جهت كه رابعه در عرفان و سلوك عرفانی اش به عشق و محبت توجه عمیقی مبذول می داشت لذا او را( امام عاشقان ) دانسته اند و ازآن جهت كه محبت رابعه به خوف الهی آمیخته بود ، او را( پیشوای عارفان اندوهگین ) نام نهاده اند . چرا كه رابعه بسیار گریه می كرد و خوف الهی سراسر وجود او را گرفته بود .
رابعه در سلوك عرفانی و تعالیم خود روش تازه ای در پیش گرفت و زیبایی و عشق و محبت را در آن وارد و بر آن تأكید داشت . بر خلاف صوفیانی كه در زیبایی های جهان ، جمال حق را مطالعه می كردند، او به زیبایی های جهان ظاهر ، بی اعتنا بود . در یك شب بهاری ، خادمه اش او را بیرون خواند و گفت بیرون بیا تا آثار خدا را ببینی . وی در جواب گفت كه « تو ، به درون آی تا خدای بینی» .
رابعه برای نیل به دیدار خدا دایم در طوفانی از اشك و اندوه عاشقانه به سر می برد . زندگی او سراسر سادگی بود . سخنانش در بیان سوز محبت ، تأثیری بی مانند داشت . ظهور رابعه و تعالیمش نقطه عطف تصوف بود كه تدریجاً از زٌهد خشك مبتنی بر خوف و مشیت به معرفت درد آلود مبتنی بر عشق و محبت گرایید .
در سخنانی كه از او به یادگار مانده به اهمیت محبت و عشق اشاراتی دارد . نقل است كه می گفت :( می روم آتش در بهشت زنم و آب در دوزخ ریزم تا این هر دو حجاب رهروان از میانه برخیزد و قصد معین شود و بندگان خدا ، خدا را بی غرض و نه به امید بهشت و یا خوف از دوزخ خدمت كنند »
هر چند كه رابعه بنیانگذار نگرش محبت آمیز در عرفان اسلامی است ، اما محبت و ارادت او به خداوند ، او را در زمره كسانی قرار نداده است كه تنها رَجا و عشق الهی را در وجود خود متجلی ساخته و از خوف الهی غافل مانده اند .
آورده اند كه او بسیار اشك می ریخت . همین كه سخن از آتش به میان می آمد مدهوش می شد و می گفت : « استغفار نا یحتاج الی استغفار » ؛ استغفار ما نیازمند استغفار است . این آمرزش طلبی نشانه ای از عمق خوف و مشیت او نسبت به خداست . این همان معرفت بلندی است كه عارفان اهل خوف با خداوند داشته اند .آیةالله جوادی آملی در توضیح عبارت رابعه در باره استغفار طلبی از استغفار می نویسد : « دعای رابعه در واقع ترجمان دعایی از امام حسین (ع) در روز عرفه است كه فرمود : خدایا كسی كه خوبی های او بدی است بدیهایش چگونه بد نباشد » .
رابعه در سایه عنایت خداوندی به مقامی رسیده بود كه هیچگونه احساس نیازی به مردم نمی كرد . نقل است كه او هرگز از مردم چیزی نپذیرفت و می گفت : « ما لی حاجه بالدنیا » ؛ مرا به دنیا نیازی نیست . اما آنچه رابعه را جزو اغنیای عرفا قرار داده بود از یك سو محبت وافر به خدا و از سوی دیگر حزن شدید و خوف زیادنسبت به باریتعالیی بودوی درباره حزن می گفت باید بیشتر متآثر باشیم چرا كه كمترحزن می خوریم و باید بنالیم كه چرا كم می نالیم . بنابر این باید رابعه را از جمله افرادی بدانیم كه حزن و خوف و محبت الهی را با هم داشته اند .
از همین رو بود كه او در صدد كتمان حَسنات خود برمی آمد و به دیگران هم توصیه می كرد نیكی های خود را بپوشانند . همانطور كه گناهان خود را استتار كنند . چرا كه اظهار خوبی ، برای آدمی نقص است و زمینه خود نمایی را فراهم و سبب خودستایی آدمی می شود .
برای رابعه خوف و حزن علاوه بر فراق و جدایی از خدا به سه چیز دیگر هم تعلق می گرفت و آن سه همان اند كه خود گفته است : « در غم سه چیز متحیر مانده ام ... اول آنكه در وقت مرگ ، ایمان به سلامت برم یا نه ؟ و دوم آن كه نامه من به دست راست دهند یا نه ؟ سوم [ آنكه ] در آن ساعت كه جماعتی به دست راست به بهشت برند ، و جماعتی به دست چپ به دوزخ ، من از كدام باشم ؟ » .
از آنجا كه عارفان خدا را فقط برای خدا می خواهند دعاهایشان نیز در همین راستا معنی پیدا می كند رابعه با توجه به این مبنا می گفت : « الهی ما را از دنیا هر چه قسمت كرده ای به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت كرده ای به دوستان خود ده كه مرا تو بسی » !
از دیدگاه عارفان ذات خدا رحمت است رحمت و رأفت بر تمام اوصاف او پیشی گرفته است . بر اساس چنین شناختی از خداست كه می گفت : « بار خدایا اگر مرا فردای قیامت به دوزخ فرستی سریّ آشكار كنم كه دوزخ از من به هــــــزار راه بگریزد » .60و نیز به درگاه الهی می خواند : « بار خدایا اگر مرا فردا در دوزخ كنی من فریاد بر آورم كه وی را دوست داشتم، با دوست این كنند ؟! »
اگر هدف نهایی عرفان را لقای پروردگار بدانیم نوع دعای عارفان را درست خواهیم شناخت چرا كه اساسی ترین خواسته عارفان دستیابی به وصل حضرت حق است ، رابعه نیز از جمله عارفانی است كه نهایت طریق خود را رسیدن به ملاقات خدا می داند و تمام دعای خود را به این مقصود معطوف می سازد . او به خدای سبحان عرض می كند : « الهی كار من و آرزوی من در دنیا از جمله دنیا یاد توست و درآخرت از جمله آخرت لقای توست. از من این است كه گفتم تو هرچه خواهـــــــــــــــی می كن».
دستیابی به چنین هدفی جز با تحصیل مراتب عبادت حاصل نمی شود و عبادت وقتی نیكو و پذیرفتنی است كه با حضور دل همراه شود . و با اشاره به ضرورت این همراهی می گفت كه « یا رب دلم حاضر كن یا نماز بی دل بپذیر ! »
با وجود تمام دلهره ای كه رابعه در باره خدا داشت هرگز امید از كف نمی داد و با وجود اقرار به استحاق خود در افتادن به جهنم ، خداوند را كریم تر از این مجازات می دانست .
امید رابعه و خوفش همه درهوای محبوب بود نه چیز دیگر ؛ اگر می هراسید هراسش از آن بود كه نكند از خدا و اولیای او دور افتد و اگر خائف و اندیشناك بود ، همه خوف و اندیشه اش آن بود كه چیزهای دیگر سد راه او شوند و از دیدار حق محروم ماند . در راه مكه چنین نیایش كرده است : « الهی دلم بگرفت . كجا روم ؟! – من كلوخی ، آن خانه سنگی – مرا تو می باید.یعنی هدف تویی و تو هر جا باشی حج همانجاست نه جای دیگر .
اقتلونی اقتلونی یا ثقات
ان فی قتلی حیاتاً فی حیات
زندگی بی دوست جان فرسودن است
مرگ حاضر غایب از حق بودن است
بالاخره رابعه در سال 135 هـ . ق وفات كرد و در بیت المقدس مدفون گشت . در باره سال وفات او نیز گفته اند كه رابعه در سال 185 هـ . ق از دنیا رفت و در قدس شریف به خاك سپرده شد و مزار وی زیارتگاه اهل سیر و سلوك و عرفان گشت
نوشته شده توسط مهسا در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت
به گواهی تقویم
امروز
عمر سالهای غربتم به بيست رسید
تنها دیشب باران بارید...
یادم است
آنشب که می آمدم هم ,
بارانی بود
چشمان آنانی که به بدرقه ام آمده بودند.
دیشب هم مثل آن شبها
همان تلخ لبخند کهنه را بر لب داشتم:
"شکر غربت
تنهایی مان امسال تنها تر بود..."
شکوه ای نیست:
لااقل باران تنهایم نگذاشت!
تمام بی خوابی شب را انگشت بر پنجره کوبید
خروس خوان صبح بود
که پرنده ای
در پس شبی بارانی
از شاخه پرید
و این کودک جاده های دور
بيست ساله شد.
این متن زیبا رو توی یه وبلاگ دیدم خیلی خوشم اومد ازش... با اینکه خیلی غم داره...
تولدم مبارک![]()
نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 6:10 موضوع | لینک ثابت
تصوف چيست؟
ابوسعيد ابوالخير گفت: تصوف دو چيز است، يک سو نگريستن و يکسان زيستن.
و گفت اين تصوف عزتيست در دل، و توانگريست در درويشي، و خداونديست در بندگي، سيري است در گرسنگي، و پوشيدگي است در برهنگي، و آزاديست در بندگي، و زندگاني است در مرگ، و شيريني است در تلخي.
و در ميان مشايخ اين طايفه، اصلي بزرگ است که اين طايفه همگي يکي باشند و يکي همه - ميان جمله صوفيان عالم هيچ مضادت و مباينت و خود دوي در نباشد، هر که صوفي است، که صوفي نماي بي معني در اين داخل نباشد. و اگر چه در صور الفاظ مشايخ از راه عبارت تفاوتي نمايد، معاني همه يکي باشد. چون از راه معني در نگري، چون همه يکي اند، همه دست ها يکي بود و همه نظرها يکي بود. «اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابوسعيد»
هفت مرحله ی عرفان ايرانی:
طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.
عرفان چيست؟
عرفان معجوني شگفت انگيز از مکتب هاي مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهريان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نکاتي از آئين زرتشت مي توان يافت.
از کلمه عرفان "ميستيک" يا "ميستيسيزم" يا "گنوسيسم" که با معني "مرموز، پنهاني، مخفي" است و به فارسي آن را "عرفان" ترجمه شده، بطور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، که امکان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديک (و حتي پيوستن) و وصل آدمي را با خداوند، از طريق آنچه به اصطلاح: "شهود" و "تجربه باطن" و "حال" ناميده ميشود جايز و ممکن الحصول ميشمارد.
انديشه مندان نوع انسان به دو دسته منقسم ميشوند. دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درک ميشود به ذات خود قائم است، و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند: جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما؛ به عبارت ديگر: مجموعه اي از معاني ذهني است که بذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است.
مناقشه طرفداران اين دو نظريه که يکي را پيروان مکتب اصالت ماده و ديگري را پيروان مکتب اصالت تصور ناميده اند، سرتاسر تاريخ فکر بشري را اشغال کرده است. براي تلفيق و جمع ميان اين دو نظريه، کوششهاي فراواني صورت گرفته است که از بحث ما خارج است.
عارفان از بين دو نظريه بالا راه ميانين را گزيده اند. بدين معني که به ادراکات حواس که جهان آگاهي عملي از آن تکوين مي يابد اقرار مي کنند، و آن را قوه تصويرگر فکر مي دانند، ولي به وجود جهاني از علل که در ماوراء مدرکات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن را حقيقتي است برتر از حقيقت عالم حسي.
بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند که بيشتر مورد توجه دينداراني است که مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يکسو، و موهبتهاي علم که از تجربه حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق کنند.
البته اين بدان معني نيست که صوفيه پيرو مکتب اصالت ماده ساده اي هستند و به عالم حس ،وجودي مطلق ارزاني مي دارند. بلکه اذعان دارند که اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوک آدم ضروري است، زيرا آدمي تا در قيد حيات است در اين جهان محسوس زندگي مي کند و سلوک خود را نسبت به آن بنا مي نهد. از سوي ديگر صوفيه پيروان خود را از اقامه برهان عقلي بر وجود خداي تعالي برحذر مي دارند و بطوري که "کانت" در "متناقضات" خود ميگويد، اين کوششي است بي نتيجه. با اين وضع آنها ميخواهند پيروانشان از راه مشاهدهً باطن، به وجود آگاه شوند و با حقيقت ازلي رو به رو گردند. وقتي صوفي در اين راه قدم نهد مي تواند تجربه اي مافوق اين تجربه هاي معمولي حاصل کند، و بدرک آن حقايق متعالي نائل آيد.
بهر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين، ميسر ساختن رويت خداست در آخرت، عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند؛ بلکه به اعمالي متوسل ميشود که آنها را فوق فرائض ديني ميشمارد. او به سعادت اين جهان رغبتي ندارد، بلکه مي کوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد. همه توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و هر چه را جز آن باشد بي ارج مي شمارد، و به لذتي دل بسته است که از هر لذت ديگر فراتر است.
اين نکته نيز قابل اشاره است که اين لذت نتيجه ايست که عارف بدون آنکه براي نيل به آن سعي کرده باشد فراچنگ مي آورد، و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است، زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادي که همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است، بديهي است اين اتحاد، در عرفان اقوام مختلف جهان بصورتهاي متفاوت بيان شده است که مستلزم بحث جداگانه اي مي باشد.
نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت
باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نو روز و جشن شکوفه ها را بر گذار می نمایند ....
باز هم شروع....
آغازی دوباره.....
بودن از نو.....
تازه شدن....
شکفتن....
رسیدن....
در آخرین روز زمستان تولد بهار مبارک
نوشته شده توسط مهسا در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت
|
اگر به سعادت خود دل بسته ايد از پروردگارتان اطاعت کنيد . امام علي
کسي که در امور مهم با خردمندان مشورت کند شريک عقل آنها مي شود. حضرت علي(ع)
حضرت امير(ع):
هميشه رفتن رسيدن نيست،
هر چه نور بيش تر ، سايه ها عميق تر!
فرقي نمي کند گودال آب کوچکي باشي يا درياي بيکران… زلال که باشي، آسمان در توست.
من به هيچ زني برخورد نکرده ام که چيزي ازبزرگي در او نباشد .. موريس مترلينگ ..
به مشکلاتت بخند تا هميشه از خنده روده بر شوي!
اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي يا چيزي بنويس که قابل خواندن باشه
روزي يک فيلسوف يوناني در ميدان شهر فرياد ميزند که من دروغگو هستم! مردم کلي به او ميخندند. اما اگر دقت کنيد ميبينيد که اين حرف او هم يکي از دروغهايش است!
شکوه دنيوي همچون دايرهاي است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگي آن افزوده ميشود و سپس در نهايت بزرگي هيچ ميشود....
تعلل درد زمان است. از ادوارد يانگاميل
| |||
نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت
شهرنشینان روستایی مذهب
روستانشینان شهری مسلک
قحط خورشید است
در این مذهب
پس در پی چی می گردی
در این وادیِ به دور از...
حقیقت.
من رفتم
می روم جایز نیست...
نوشته شده توسط مهسا در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 15:7 موضوع | لینک ثابت
برای پیوستن به حق باید از روی ناحق گذشت،
و برای گذشتن از ناحق باید از جان گذشت،
و برای گذشت از جان باید از منْ چشم پوشید،
و برای روی گرداندن از من باید به اخلاص پیوست،
و برای پیوستن به اخلاص باید در او ذوب گشت،
و برای ذوب گردیدن باید به نهایت دوست داشتن رسید،
و برای رسیدن به این نهایت باید عقل را به انتهای تدبیر رساند،
و برای رسیدن به تدبیر باید از مست گردید...
http://tanhabito.mihanblog.com
نوشته شده توسط مهسا در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 14:39 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت
با خودم فکر می کردم تحقق رویا هایم غیر ممکن است.
اما خدا گفت : هرجیزی ممکن است.
گم شده بودم گیج بودم فکر می کردم هیچ وقت هیچ جوابی پیدا نخواهم کرد.
اما خدا گفت: من هدایتت می کنم.
خودم را باختم فکر می کردم نمی توانم از عهده اش برآیم.
اما خدا گفت : تو از عهده هر کاری بر می آیی.
غمگین بودم احساس کردم زیر کوهی از نا امیدی گیر افتادم.
اما خدا گفت: غم هایت را روی شانه های من بریز.
فکر کردم من نمی توانم من آنقدر ها با هوش نیستم.
اما خدا گفت: من به تو خرد لازم را می دهم.
بار گناهانم رنجم می داد برای کار های بدی که کرده بودم از خودم عصبانی بودم.
اما خدا گفت : من تو را می بخشم.
از خودم بدم می آمد فکر می کردم هیچ کس مرا دوست ندارد.
اما خدا گفت:من به تو عشق می ورزم.
گریه می کردم زیرا تنها بودم.
اما خدا گفت: من همیشه با تو هستم.
نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت
دل من دیر زمانیست که می پندارد دوستی نیز گلیست
مثله نیلوفر و یاس
ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد.
در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن ,هر رفتار
دانه هایی است که می افشانیم.
برگ و باری است که می رویانیم.
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید.
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس.
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه د رها بسته است.
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز.
دانه ها را باید از نو کاشت.
آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان خرج می باید کرد.
رنج می باید برد
دوست می باید داشت!
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را بفشاریم به مهر
جام دل هامان را مالامال از یاری ,غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند:
شادی روی تو!
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطرافشان
گلباران باد.
شادی عزیزم تولد ۴ سالگی دوستیمون مبارک![]()
خیلی دوستت دارم عزیزم
نوشته شده توسط مهسا در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 8:31 موضوع | لینک ثابت
دلم خیلی گرفته.... این لحظه ها از اون لحظه هایی هستند که دوست داری تنها باشی و به هیچ چیز و هیچکس فکر نکنی.....از اون لحظه هایی که مجبور میشی یه حقیقتی رو در پس گریه های بی وقفه ات پنهان کنی.....ساکت باشی .... حرف نزنی.... نگاه نکنی ....آره دلم گرفته, مثله پاییز.... خاموش و ملال انگیز....آفتاب نگاهم سرده سرد.....سرشار از غم و از غصه لبریز....این لحظه درست یکی از اون لحظه های غم انگیز زندگیه که حتی با خدا هم قهری....از دنیا خسته ام....آره همون دنیایی که میگفتم قشنگه!!...از همین دنیا خسته شدم از این دنیای قشنگی که چشم مردمش رو روی همه چیز بسته!!.....چرا همه انقدر زود عوض میشن؟....چرا انقدر زود حرفاشون یادشون میره؟.... چرا کسی سر حرفش نمی مونه؟....چرا؟....
من دیگه خسته شدم
بسکه چشام بارونیه
از دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشق های تو خالی ساده مردن واسه چی
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم
نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یه موجود کم و خالی پر افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
همه حرف خوب می زنن
اما کی خوبه این وسط
بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خدا چه قدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم
دلو با خودت نبین
این همه چرخیدی و چرخووندی آخرش چی شد
اون بلیط شانست آخه بگو قسمت کی شد
نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت
تنها این لحظه ها هستند که در خاطره ما می مونند....لحظه های سیاه و سپید زندگی هامون.....
همه ی بودن ما برای همین لحظه هاست.......لحظه هایی که یه لبخند قشنگ که یه دنیا رضایت و خوشبختی رو به همراه داره روی لب هامون نقش می بنده....... یا لحظه هایی که مروارید های سپید اشک دونه دونه از رو گونههامون سر می خورن و سرازیر میشن...... چه درخششی دارن چشمان بعد از بارون........!
لحظه هایی که صدای قلبمون رو می شنویم و به دستان لرزونمون اعتماد می کنیم...
لحظه هایی که در انتظار مسافری به نرده های ایستگاه قطار تکیه میدیم ........
لچظه هایی که توی یه سکوت پر ابهام حرف های نگفتنی رو می شنویم......
لحظه هایی که احساس می کنیم توی این دل کوچیکمون می توونیم خورشید رو هم جا بدیم.....
چه لحظه های ناب و اسرار آمیزی.........
چه قدر دوست داشتنیند او لحظه هایی که اشک روی گونه ی یه نفر رو پاک می کنیم و یه دنیا امید و مهربونی رو بهش هدیه می دیم......
چه قدر با ارزشند اون لحظه هایی که می بخشیم و گذشت می کنیم...........
چه قدر ساده و صمیمی اند اون لحظه هایی که با خدا حرف می زنیم و جوابمون رو ازش می گیریم....
چه قدر زیبا اند اون لحظه هایی که همه چیز رو به خدا می سپاریم و به خودش توکل می کنیم....... از ته دل صداش می زنیم و ازش می خواهیم مشکلاتمون رو حل کنه .... و اونوقت می بینی که دونه دونه گره از مشکلات باز می شه و احساس می کنی خدا همیشه به یادته و هیچ وقت تنهات نمی ذاره........
یادمون باشه که شبیه ترین موجود به خدا ماییم پس لحظه لحظه ی زندگیمون رو زندگی کنیم.......
نوشته شده توسط مهسا در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 7:4 موضوع | لینک ثابت
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم. برپهنه آسمان صحنه هایی از زندگیم برق زد در هر صحنه دو جفت پای روی شن ها دیدم یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.
........آه
تنها یک جفت پا روی شنهای ساحل بود و این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگیم بود...
برایم ناراحت کننده بود,از خدا سوال کردم : خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود..... اما ..... پس چرا؟.... چرا تنها یک جفت جای پا؟؟؟
من به تو نیاز داشتم و تو مرا تنها گذاشتی.....
خدا پاسخ داد : عزیزم من در کنارت هستم.....
هرگز تنها نبودی و تنها هم نخواهی ماند,اگر روی ساحل زندگی تنها یک جفت جای پا دیدی
زمانی بود که تو در آغوشم بودی......................

نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 22:22 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 7:36 موضوع | لینک ثابت
یکی از مشخصه های بارز و عینی در رفتار عموم مردم جامعه مخصوصاً جوانان در آغاز هزاره سوم ،ضعیف بودن امید و امیدواری به زندگی و آینده می باشد،
هر روزه در روزنامه ها ،تلویزیون ،سخنرانی ها و مردم کوچه و خیابان می بینیم و می شنویم که علی رغم رشد تکنولوژی و پیشرفت در صنایع و صنعتی شدن امور، متأسفانه در برابر این رشد و پیشرفت
سخت افزاری روحیات و سلامتی جسمانی و روانی آحاد مردم جامعه رو به کاهش و ضعف می باشد.
در این بین تأثیرات این تفسیر و دگرگونی بیشتر از همه قشر جوان جامعه را به جهت جریان تکوینی و
ذاتی کسب هویت و عبور از دوران سخت نوجوانی که اصطلاحاً در کتب تخصصی روان شناسی تحت عنوان دوران طوفان و تنش نام برده می شود تهدید و متأثر می گرداند،
لذا از جمله موضوعات اساسی و مهم که یاداوری آن به افراد مخصوصاً جوانان بسیار ضرورت دارد،
موضوع «امید و امیدوار بودن به زندگی،حیات،فردای روشن و...» می باشد.
جوانان به دلیل شرایط خاص سنی و جریان تکوین شخصیت خود،ممکن است نسبت به رفع مشکلاتی که در زندگی با ان روبرو می شوند ،عاجز و درمانده شوند.
در این صورت با توجه به مسئله امید و امیدواری در زندگی فردی و اجتماعی او می توان بسیاری از مشکلات را رفع نموده و زندگی سخت و نابسامان را تبدیل به زندگی خوش و قابل تحمل نمود.
از طرفی در تعابیر اسلامی و قرآنی نا امیدی مطرود واقع شده است
چرا که خداوند سبحان در سوره یوسف آیه ۸۷ می فرمایند:
«از رحمت الهی نا امید نشوید ، زیرا جز قوم کافران کسی از رحمت الهی نو مید نمی شود.»
بنابراین همه ما باید نهال و جوانه امید را در خود به وجود آورده،سپس به رشد و تکامل آن اقدام نماییم
و بدانیم اگر امید و پویایی از بین ما رخت ببندد،در آینده نسلی ایستا و غمگین و دل مرده خواهِیم داشت
و همچنین اگر نبود روحیه امید و امیدواری بعد از فعالیت و یا شکست
هیچ رشد و پویایی و حرکت در توسعه و پیشرفت جامعه به وجود نمی آمد.
آخر هم ما شنیده ایم که انیشتین در مدرسه مردود شده است و یا ادیسون از مدرسه اخراج شده است
ولی اگر پس از این شکستها نا امید می شدند،هیچ گاه به مقام عالی نمی رسیدند.
در ادامه مطلب عواملی که امید را به وجود می آورند و همچنین عواملی که امید را تهدید می کنند آورده خواهد شد.
● خلاصه(نتیجه گیری):
در نهایت می توانیم به این رهنمود در بهداشت روانی توجه نماییم که پیشگیری مقدم بر درمان می باشد
و بهتر است که ما در تعاملاتمان با خود، اعضای خانواده،همکاران، افراد اجتماع و ...
روحیه تقویت و افزایش امید به زندگی را ایجاد نماییم ،
همچنین می توانیم از امید و امیدواری تحت عنوان یکی از متغیرها و فاکتورهای تشویقی و تقویتی اساسی
همچنین نیازهای اساسی روانی در تعیین سرنوشت افراد نام ببریم که دائماً باِید مورد توجه و اهمیت قرار گِیرد
چرا که در فرهنگ اسلامی و ملی ما افرادی دارای موقعیت و ماندگاری شده اند
که توانسته اند این ویژگی را با توکل به خالق هستی و صبغه الهی در خود ایجاد نمایند.
مخصوصاً این نکته برای دوستان خوب جوان مورد اهمیت و توجه می باشد
چرا که در زندگی با صحنه ها ، موقعیت ها و حوادثی مواجهه خواهند شد
که در خیلی از این موارد برای آنها غیر قابل پیش بینی می باشد
لذا با حفظ این روحیه و ویژگی مثبت در خود می توانند با این حجم از این مشکلات و مسائل
به عنوان سنگ زیرین آسیاب مطرح باشند و انشاء الله به ظفر و پیروزی نائل آیند.
ادامه مطلب را بخوانید................
نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 6:47 موضوع | لینک ثابت
اساساً در طول تاریخ و در همه ادیان، نیایش، دعا و و عبادت بر دو پایه قرار دارد. یعنی تجلی دو نیاز و دو احساس در روح آدمی است. یکی فقر، به معنای احتیاج، به معنای نیاز که انسان تشنه و عطشناک که احساس کمبود دارد، هم چنانکه برای رفع نیازهای دیگرش متوسل به این و آن می شود و یا در جستجوی مایحتاجش به تکاپو می افتد، نوعی از کمبودها را در درون روح خود، یا در سرنوشت زندگی اش را نیز احساس کند. جلوه ی بیرونی این نیاز، نیایش است، و ریشه ی نیاز و نیایش یکی است.
بنابراین نیایش و دعا، گاه به عنوان درخواست چیزی است که نیایشگر بدان محتاج است و ندارد. و گاه عالی تر از این مرحله است و به عنوان تجلی عشق است. گرچه عشق را نیز می توان یکی از نیازهای روح گفت، اما به خاطر اینکه خودش یک نیاز کاملاً مستقل است، یک ماهیت مرموز و یک شعله اهورایی و الهی در درون روح آدمی است و بیش از هر چیز در زندگی آدم دست اندرکار است و بیش از هر چیز در نظر آدم مجهول است، در نتیجه مستقل از نیاز و فقر شمرده می شود. این عالی ترین نوع دعا و نیایش است، نیایش و دعائی که زائیده ی روح عاشق است: احساس عشق.
عشق چیست؟ صدها تعریف درباره ی عشق کرده اند، و می شود کرد، اما آنچه به نظر من بهترین و عمیق ترین تعریف از عشق است، این است که "عشق زائیده تنهایی است و تنهایی نیز زائیده عشق است" تنهایی، به معنای این نیست، که یک فرد بی کس باشد، کسی در پیرامونش نباشد. اگر کسی پیوندی، کششی، انتظاری، و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد، نسبت به هر چیزی، نسبت به هر کسی، اگر منفرد و تک هم باشد، تنها نیست. برعکس کسی که نیاز چنین اتصال و پیوست و خویشاوندی ئی در درونش حس می کند، و بعد احساس می کند از او جدا افتاده، بریده شده و تنها مانده است، در انبوه جمعیت نیز تنهاست. چنین روحی که ممکن است در آتش یک عشق زمینی، و یا در آتش یک عشق ماورائی بسوزد و بگدازد، پرستش را و در عالی ترین شکلش نوعی از دعا و یا نیایش را به وجود می آورد، که بقول کارل "نیایشی است که زائیده ی عشق است."
عشق يک جوشش کور است
و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه
واز روي بصيرت روشن و زلال.
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و
هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد.
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند.
عشق طوفاني ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون است
و جنون چيزي جز خرابي
و پريشاني "فهميدن و انديشيدن "نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرود
و فهميدن و انديشيدن رااززمين ميکند
و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را
در دوست مي بيند و مي يابد.
عشق يک فريب بزرگ و قوي است ،
دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي،
بي انتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا کردن.
عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.
عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شک ناپذير.
ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.
عشق نيرويي است در عاشق ،که او را به معشوق ميکشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ،
که دوست را به دوست مي برد.
عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد
وميخواهد که همه ي دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
در عشق رقيب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند”
که حسد شاخصه ي عشق است
عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند
و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش نربايد
و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و
معشوق نيز منفور ميگردد
دوست داشتن ايمان است و
ايمان يک روح مطلق است
يک ابديت بي مرز است
از جنس اين عالم نيست.”
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت
بخواهید, در دستهایتان خواهد بود, بجوئید تا بیابید, بکوبید تا در به سویتان باز شود.....
خداوند در سطح واقعیت فراتر از پنج حس قرار دارد که منبع وجود انسان است. از آنجا که انسان ها مخلوقاتی کوانتومی هستند بدون آنکه خود بدانیم در تمامی زمان در وجود خداوند سهیم هستیم.
او پیام ها یا سرنخ هایی به جهان خاکی ارسال می دارد. ما این ر ا جریان واقعیت می نامییم.
او از طریق دقت ثانوی یعنی عمیق ترین بخش شهودی مغز انسان که بسیاری از افراد نسبت به آن جهل می ورزند ما را به خود می خواند.به نظر می رسد که خداوند از ورای زمان و مکان پیام هایی را برای ما می فرستد.بعضی از این سرنخ های معنوی بی رنگند ولی بسیاری دیگر زنده اند.برای بازگشت به سرچشمه پیام های خداوند باید از دقت ثانوی یعنی توان شناخت چیزی بدون استفاده از اطلاعات فیزیکی استفاده کرد.
"برگرفته از کتاب چگونه خدا را بشناسیم"
بنابراین برای شناخت خداوند ودرک حضور او در تمام لحظه های زندگیمون فقط کافیه چشمامون رو باز کنیم و کمی با دقت تر به اتفاقات زندگیمون نگاه کنیم.هیچ اتفاقی رو در زندگی هامون تصادف تلقی نکنیم.هیچ اتفاقی در این دنیا تصادف نیست همه اتفاقات زندگی آدم یه نشونه است از طرف خدا. این نشونه ها همیشه هستند ولی افسوس که اکثر ماها متوجه اونها نمی شیم. خدا همیشه به افکار ما پاسخ می ده و هربار به نحوی این کار رو انجام می ده.من که بارها این قضیه رو تجربه کردم و جوابم رو از خدا گرفتم.این اتفاق بارها و بارها برای هممون افتاده که راه حل مشکلاتمون به طور خیلی عجیب و غریب و ناگهانی پیدا شده, درست از جایی که انتظار اون رو نداشتیم ولی متاسفانه خیلی ساده از کنار اونها گذشتیم و اونها رو نادیده گرفتیم غافل از اینکه اونها همه هدیه های خدا بودن که به وسیله بنده هاش بهمون بخشیده. هیچ وقت آدم هایی رو که سر راه زندگیمون قرار می گیرن نادیده نگیریم.برخوردهایی که با دیگران داریم بیشتر اوقات محتوی پیام هایی ازطرف خدا هستند, کتاب هایی که خیلی اوقات اتفاقی به دستمون می رسن همه و همه نشونه هستند پس بهتره اونها رو جدی بگیریم.........
نوشته شده توسط مهسا در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 7:47 موضوع | لینک ثابت
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچیک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است.اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح خدا چنان کاری به کارت ندارد.
اجازه می دهد که عاشقی کنی تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. اما هر چه که در عشقت ثابت قدم تر شوی خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق بر می داری خدا هم گامی در غیرت بر می دارد.تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان خدا وارد کار می شود و خیالت را در هم می ریزد و معشوقت هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت میشکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
ناامیدی از این کس واز آن کس ناامیدی از اینجا و آنجا ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست.و بر آنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت حتی قطره ای هم هدر نرفته است
خدا همه را جمع کرده و همه برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید:مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه قلبت را و روحت را وسعت می بخشم رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.پس به پاس این را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند...
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 8:6 موضوع | لینک ثابت
مشترک مورد نظر اصلا "انتظار نداشت............
مشترک مورد نظر دلش شکست..................
مشترک مورد نظر خسته شد.....................
مشترک مورد نظر دیگه اشک توی چشماش نموند.........
مشترک مورد نظر تا اطلاع ثانوی در دست رس نمی باشد!!!!!!!!
نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 8:1 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت
سرتو بالا بگیر تا هنوز دیر نشده
تا دلم زیرفشار غصه هات پیر نشده
سرتو بالا بگیر من تحملم کمه
تو دلم به حد کافی پر غصه و غمه
سرتو بالا بگیر من کنارتم هنوز
چی آوردن به سرت که می نالی شب و روز
من خودم اینجا غریبم جز تو هیشکی رو ندارم
گل من تحملم کن که یه کم دووم بیارم
توی لحظه های دلگیر این تو خاطرت بمونه
که همون یه قطره اشکت زندگیمو می سوزونه
نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 7:38 موضوع | لینک ثابت
نخواستم با غم بسازی نخواستم هیچی نگی
نخواستم درد دلتو دیگه با هیشکی نگی
آخه عشق اجباری نیست تو زندون من نمون
حالا که فکر رفتنی دیگه از موندن نخوون
تادیدم می خوای بری دلم راهتو سد نکرد
برو فردا مال تو دیگه اینجا برنگرد
بدون من بعد من دلتو هرجا جا نذار
غم با من بودنو تو منبعد یادت نیار
اگه شونه ات تکیه گاهمه پس چرا من تنها شدم
چرا هر لحظه ام همیشه منم تنها با خودم
یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم
چه قدر قصه ام خنده داره چه قدر بیکاره دلم
نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 7:24 موضوع | لینک ثابت
الهام جون کتاب قشنگ چی داری؟..... کیمیاگرو خووندی؟؟.... نه!!!!.... بی زحمت واسم بیارش.........حتما".........به خووندن مقدمه اش فهمیدم که این همون کتابیه که من خیلی وقته دنبالشم.....تا صبح بیدار نشستم و خووندمش.........عالی بود...........حضور خدا در تمام صفحات کتاب خط به خط احساس می شد.......زبان نوشته ها رو از یاد نبر.........به خودم نزدیک تر شدم....تمام وجودم از یک حس دلتنگی لبریز شد....... از اون روز دنیام عوض شد.......روزهام یه رنگ دیگه به خودشون گرفتن......یه غمی توی دلمه که دوستش دارم.....چون فقط اونه که همیشه باهامه!...خیلی از چیزهایی که واسم مهم بودن ارزش خودشونو از دست دادن!..........لحظه هام سرشار از سکوت شده.......تنهاییم واسم با ارزش شده......خنده ام از سر شوق گریه ام ناله بغض........خداوندراهی رو که هر انسان باید بپیماید را در جهان نوشته تنها باید آنچه را برای تو نوشته بخوانی...........زبون نشونه ها رو می فهمم.......بعد از خووندن این کتاب اتفاقاتی واسم افتاد که باعث شد خیلی چیزها درونم تغییر کنه.......یه حس عجیب دارم پر از ابهام.......یه بغض دائم باهامه.......همه لحظه های گذشته ام و هراتفاقی که واسم افتاده واسه این بوده که الان به این لحظه برسم..........خدا همیشه به این که صدامو میشنوی ایمان داشتم و دارم........خدا جونم دوستت دارم......
الهام عزیزم بابت معرفی کتاب و عوض کردن مسیر زندگیم ازت ممنونم
تو هم یه نشونه بودی از طرف خدا
نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 7:48 موضوع | لینک ثابت
تصميم بگيريد پاره اي از وقت خود را در معيت افرادي بگذرانيد كه داراي بسيار به روح الهي نزديك هستند يعني در جستجوي مردم با ارتعاشات بالاي نيرو باشيد و از كساني كه رفتارهاي متكي به منيت دارند دوري كنيد.
روي خودتان كار كنيد تا آرامش بيشتري داشته باشيد بعد توجه كنيد كه ديگران چه تصوري از شما پيدا مي كنند.
در صحبت ها از قطع كردن صحبت ديگران و گفتن اين كه من چنين و چنانم بپرهيزيد.
قبل از حرف زدن به ميزان حقيقت داشتن حرفهايتان توجه كنيد و از گفتن حرفهاي غير حقيقي كه مردم دوست دارند بشنوند بپرهيزيد.
سعي كنيد تا جايي كه مي توانيد بخشنده باشيد سعي كنيد هر روز به صورت غير منتظره به ديگران بخشش كنيد.
هرروز در سكوت با خالق خود ارتباطي آگاهانه برقرار كنيد و از اين طريق ايمان خود را تقويت نماييد.
از يكسان شدن با ديگران اجتناب كنيد.
براي هركسي كه در زندگي شما نقشي ولو ناچيز ايفا مي كند سپاسگذار باشيد.
نوشته شده توسط مهسا در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 7:51 موضوع | لینک ثابت
رفت و مكه ديده آمد باز........... زيارت كعبه پايان يافت كعبه تو را از توئي تا خود آورد. تو تا خدا برو ......!!! نه ديگر حج خانه كه حج خداي خانه كن.... اكنون تو اي كه در بلندترين قله بندگي به آزادي رسيده اي و در كمال بي خودي به خود شايستگي آن را يافته اي كه بگويندت: از كعبه بگذر. تو خود اينك از كعبه نزديك تري.........!
از ملاقات خدا برگشتي خدايي كه در تك تك لحظات دوستيمون حضورش احساس مي شد يادت مياد هميشه از ته دل و با صداي بلند صداش مي كرديم و يكي يكي آرزوهامون رو بهش مي گفتيم چه قدر خداي ما دوست داشتنيه.....شادي... عزيزدلم زيارتت قبول.![]()

نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 8:2 موضوع | لینک ثابت
تا حالا فكر كردي اگه آينه به جاي ظاهر باطنت رو نشون مي داد چي مي شد؟
تا حالا فكر كردي اگه مي تونستي از آسمون ستاره بچيني چي مي شد؟
تا حالا فكر كردي اگه آدم و حوا ميوه ممنوعه را نمي خوردند چي مي شد؟
تا حالا فكر كردي اگه سايه ات باهات حرف مي زد چي مي شد؟
تا حالا فكر كردي اگه واسه يه لحظه همه حس هات رو از دست مي دادي چي مي شد؟
تا حالا فكر كردي اگه شيطان به آدم سجده مي كرد چي مي شد؟
تا حالا فكر كردي اگه خدا واسه يه لحظه تو رو به حال خودت مي ذاشت چي مي شد؟
تا حالا فكر كردي اگه همه مي تونستند فكر همديگه رو بخوونند چي مي شد؟
تا حالافكر كردي اگه قلب آدما شيشه اي بود چي مي شد؟
تا حالا فكر كردي اگه به هر چيزي كه فكر مي كردي همون موقع اتفاق مي افتاد چي مي شد؟
نوشته شده توسط مهسا در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 7:18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

خدایا به من توفیق تلاش در شکست,صبر در نا امیدی,رفتن بی هموار,کار بی پاداش,دین بی دنیا,خدمت بی نان,عظمت بی نام,ایمان بی ریا,مناعت بی غرور وتنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند عطا فرما!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY