تبليغاتX
تنهاترین من.....خدا

تنهاترین من.....خدا

 

هشت هشت هشتاد و هشت....

روزی که همه ی اعداد روی صفحه تقویم با هم یکی شدن...

امروز روز خوبیه...یه روز قشنگ...

یه تاریخ تکرار نشدنی...

خدایا شکرت....

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت8:8توسط مهسا | |

 

زندگی هست....

هوا هست......

خدا هست....

این جا همه چیز خوب است.....

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت7:18توسط مهسا | |

 

رفتار من عادی‌ست/ اما نمی دانم چرا این روزها/ از دوستان و آشنایان/ هرکس مرا می‌بیند / از دور می گوید:/ این روزها انگار حال و هوای دیگری داری/ اما من مثل هر روزم/ با آن نشانه‌های ساده/ با همان امضا، همان نام و همان رفتار معمولی/ مثل همیشه ساکت و آرام/ این روزها تنها حس می‌کنم/ گاهی کمی گیجم/ گاهی کمی گنگم/ حس می کنم از روزهای پیش/ قدری بیشتر این روزها را دوست دارم/ گاهی از تو چه پنهان/ با سنگ‌ها آواز می خوانم/ و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم/

این روزها گاهی از روز، ماه، سال/ از تقویم و از روزنامه‌ها بی خبرم/ حس می کنم گاهی کمی کمتر، گاهی شدیداْ بیشترهستم/ حتی اگر می‌شد بگویم/ این روزها/ خدا را هم یک‌جور دیگر می‌پرستم/ از جمله دیشب هم که از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود/ من کاملاْ تعطیل بودم/ اول نشستم/ خوب جوراب‌هایم را اتو کردم/ تنها حدود هفت فرسخ راه رفتم/ با کفش‌هایم گفت و گو کردم/ بعد از آن هم رفتم/ تمام نامه‌هایم را زیر و رو کردم/ دنبال آن افسانه‌ی موهوم، دنبال آن مجهول گشتم/ سطر سطر نامه‌ها را جست و جو کردم/ چیزی ندیدم!/

دیشب دوباره بی‌تاب، در بین درختان تاب خوردم/ دیشب پس از سال‌ها فهمیدم/ که رنگ چشمانم کمی روشن است/ و بر خلاف سال‌های پیش/ رنگ مشکی را از رنگ خاکستری دوست‌تر دارم/ این روزها دیگر به راحتی اشک می ریزم/ گاهی برای یاد‌بود لحظه‌ای کوچک، یک روز کامل را جشن می گیرم/ گاهی صد بار در یک روز می‌میرم/ حتی یک شاخه از محبوبه‌های شب، برای مردنم کافی است/ گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر/ احساس گنگ آشنایی دارد/ گاهی دل بی‌دست و پا و سر به زیرم را/ آهنگ یک موسیقی غمگین، هوایی می‌کند/

اما غیر از این حس که گفتم و/ غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده وعادی/ حال و هوای دیگری در دل ندارم/ رفتار من عادی ست…

                                                                        "مرحوم قیصر امین پور"

 

تقدیم به الهام عزیزم که این روزها رفتارش عادیست ..........

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت18:29توسط مهسا | |

 

باید کتاب را بست....

باید بلند شد...

در امتداد وقت قدم زد...

گل را نگاه کرد ....

ابهام را شنید....

باید دوید تا ته بودن....

باید به بوی خاک فنا رفت...

باید به ملتقای درخت و خدا رسید....

                                                                   "سهراب سپهری"

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت7:7توسط مهسا | |

امروز هم گذشت ولی نه مثله روزهای قبل....یه جور دیگه بود.....نه!!...اتفاق خاصی نیفتاد....لحظه ها همون لحظه ها بودن و آدم های اطرافم هم همون آدما....ولی.... یه جوره دیگه بود...آره یه جور دیگه...همه بهم می گن چرا وبلاگت انقدر غم داره؟....چرا آهنگ های روی گوشیت همشون غمگینن؟...چرا خیلی وقتا دلت می گیره؟....چرا؟...چرا؟...چرا؟...فقط می تونم بگم نمیدونم.....امروز بعد از یه نیم روز خسته کننده و استرس آور یه آرامش عجیبی پیدا کردم....از دانشکده مون تا در دانشگاه رو پیاده اومدم از روی خط کشیه وسط خیابون...درست وسطه خیابون...وقتی از اون بالا نگاه می کردم و همه ی شهر رو زیر پام میدیدم یه احساس خوبی داشتم....خیلی خوبه که خط های سفیده رو جاده بشن مسیر زندگیت و با این حسه خوب از روشون رد بشی....اگه بخوام بگم من دیگه خوب شدم!!....خوبه خوب!!...دروغ گفتم...یه دروغ شاخدار...مثله دروغ های.....ولی...ولی حداقل می تونم بگم منم تونستم یه روز خوب داشته باشم....شاید هیچکس نباشه که خوب و بد روزهای من واسش مهم باشه.....اما خوشبختانه یا بدبختانه هنوز زنده ام....هنوز نفس می کشم و همین خوبیها و بدیهاست که زندگیمو می سازه....پس می نویسم از همین لحظه های خوش و ناخوش....کسی که باعث شد امشب وبلاگم رو آپ کنم یه دوست بود...دوستی که امروز خط کشی های خیابونهای دانشگاه رو باهم زیر پا گذاشتیم...ازت ممنونم...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت0:10توسط مهسا | |

 

می‌بینم صورت‌ام‌و تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم:
این غریبه کیه؟ از من چی می‌خواد؟
اون به من یا من به اون خیره شدم؟

باورم نمی‌شه هر چی می‌بینم،
چشام‌و یه لحظه رو هم می‌ذارم،
به خودم می‌گم که این صورتکه،
می‌تونم از صورت‌ام ورش دارم!

می‌کشم دست‌ام‌و روی صورت‌ام،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو یی، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورت‌ات تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!

آینه می‌گه: تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تيکه می‌شه،
اما باز تو هر تيکه‌ش عکس منه!

عکسا با دهن‌کجی بهم می‌گن:
چشم امید و ببُر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنگی می‌دن تمومشون!

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت15:37توسط مهسا | |

 

توی گوشم پر از صداست....

پر از صداهای جور وا جور.....

ولی یه صدای صمیمی.... یه صدای آشنا...یه صدای مهربون....بین همه ی اون صداها می شنوم...آره..

انگار دلم می خواد یه غربال بردارم و صداها رو از هم جدا کنم...انقدر غربال کنم تا فقط و فقط همون صدا

رو بشنوم....

اون صدا....صدای پای خداست.....

آخ که چه قدر دلم واسش تنگ شده بود.....

این روزا می نویسم تا منو یادش نره.....تا منم خیلی چیزهارو یادم نره....

خیلی دوستت دارم خدا جونم

          

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت8:3توسط مهسا | |

من و يك صفحه سفيد....نگاه خيره....تيك تيك ساعت....داره دلواپسي دنيامو به آتيش مي كشونه....صداي آهنگو زیاد مي كنم....مي خوام فریاد بزنم....ولی نمی خوام کسی صدامو بشنوه...می خوام گریه کنم ولی نمی خوام کسی اشکامو ببینه...بعضی وقتا دلم می خواد برم بالای ابرا.... مي خوام ابرهارو ببينم.....مي خوام اون بالا بشينم....مي خوام اونجا دلمو بشكافمو ... بگم كه این پايين برام هيچي نداشت.....

خداااااایااااااا......

خسته شدم.....

می خوام خودم باشم...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت21:46توسط مهسا | |

گریه کن گریه قشنگه

گریه سهمه دل تنگه

گریه کن گریه غروره

مرهم این راه دوره

سر بده آواز هق هق

خالی کن دلی که تنگه

گریه کن گریه قشنگه

گریه قشنگه

گریه سهمه دل تنگه

گریه کن گریه قشنگه

بذار پروانه ی احساس

دلتو بغل بگیره

بغض کهنه رو رها کن

تا دلت نفس بگیره

نکنه تنها بمونی

دل به غصه ها بدوزی

تو بشی مثل ستاره

تو دل شب ها بسوزی

گریه کن گریه قشنگه

گریه سهمه دل تنگه

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت15:48توسط مهسا | |


روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای 

بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید 

که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه 

کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه 

اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت 

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه 

ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص 

مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه 

قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان 

پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ

مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم 

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت8:44توسط مهسا | |

هنوز زنده ام...

هنوز نفس می کشم...

هنوز قلبم میزنه...

هنوز...

خدا جونم خیلی خوبه که هستی...

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت8:0توسط مهسا | |

 

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم میکشی

پیش چراغم میکشی تا وا شود چشمان من

چون منزل ما خاک نیست گز تن بریزد باک نیست

اندیشه ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من 

  "  حضرت مولانا  "

 

شخص پارسا خدابین است.خدابین بودن شخص پارسا در این جهان به او تسکین و سکینه

 می بخشد.مشکلات را در زندگی نمی توان رفع کرد.نمی شود تصور کرد که آدمی در این دنیا هیچ

مشکلی نداشته یاشد.اما می توان با سکینه بر مشکلات فائق آمد.

مفهوم صبر که در باره آن زید سخن گفته اند هم به معنای استقامت و پایداری است هم به معنای

 خویشتن داری و از جا در نرفتن و بهترین عکس العمل را در برابر مشکلات از خود نشان دادن.یک جا

بهترین عکس العمل فقط نشستن و منتظر فرصت ماندن است. یک جا هم آن است که آدمی آستین بالا

 بزند و وارد عمل شو.در جایی نرمش لازم است و در جایی اقدام و صلابت.

                                                                       

 

                                                                                    "  اوصاف پارسایان.عبدالکریم سروش"

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت8:4توسط مهسا | |

دچار حس بی وزنی....مثله یه پر...معلق تو فضا...گاهی رو زمین گاهی تو آسمون...

شبیه حس پژمردن...دچار شک و بی رنگی...گاهی سفید بعضی وقتا خاکستری...

هستم ولی نیستم...!

می دونم ولی نمی دونم...!

هرچی فکر میکنم کمتر به نتیجه می رسم...!

اتاق...

دیوار...دیوار...دیوار....

تنها...سکوت...

خدا...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت22:0توسط مهسا | |

 

۰۰:۰۰

 

سکوت....

 

آرامش....

 

یگانگی...

 

عظمت....

 

آرزو....

 

دعا....

 

        

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت0:0توسط مهسا | |

خدایا عقیده ی مرا از عقده ام مصون بدار....

 

خدایا به من قدرت تحمل عقیده مخالف را ارزانی کن....

 

خدایا در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز آنچنان که نتوانم این سه را از هم بازشناسم....

 

خدایا به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم....

 

خدایا مرا به بتذال آرامش و خوشبختی مکشان.اضطراب های بزرگ غمهای ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن.لذت را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز را بر جانم ریز....

 

خدایا مرا از چهار زندان بزرگ انسان: طبیعت  تاریخ  جامعه  و خویشتن رها کن تا آنچنان که تو ای آفریدگار من  مرا آفریدی  خود آفریدگار خود باشم نه که همچون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم...

 

خدایا آتش مقدس شک را آنچنان در من بیفروز تا همه ی یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد و آنگاه از پس توده ی این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هز غبار طلوع کند....

 

خدایا بر اراده  دانش  عصیان  بی نیازی  حیرت  لطافت روح  شهامت  و تنهایی ام بیفزای...

 

خدایا مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه ی کتاب  ترازو  آهن استوار کنم.و دلم را از سه سرچشمه ی حقیقت  زیبایی  و خیر سیراب سازم...

 

"دکتر علی شریعتی "

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت23:47توسط مهسا | |

دليل بودن تو....

هر کسی دوتاست...
و خدا یکی بود ....
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت...........

 

 

دکتر علی شریعتی

 

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت0:39توسط مهسا | |

واژه‌شناسی:

واژه خدا یا خدای از واژه اوستایی خوذاته xvaďâta که در اوستا صفت است گرفته شده‌است. معنای این واژه برابر است با پاینده به داد خود یا خودِ قانون.این واژه در پارسی میانه به ریخت خوتای(مانند خوتای‌نامَک) و به معنای آفریدگار یاد شده و به این ترتیب به فارسی امروز نیز رسیده‌است.

نام خدا در درازای تاریخ ایران:

تعریف لغوی واژه خدا:

در زبان فارسی خدا از ترکیب «خود» و «آی» تشکیل شده‌است. برخی معتقدند به دلیل همین تعریف لغوی اساساً آنچه در فرهنگ ایران آن را خدا می‌دانند متفاوت با چیزی است که سایر فرهنگها آن را خدا می‌دانند. در این مورد دیدگاه کارل گوستاو یونگ جالب توجه‌است که یهوه (نام خدای یهودیان) را موجودی می‌داند که بکلی در تسلط ضمیر ناخودآگاه خویش است و قدرت مطلق و احاطه او بر تمام دنیا را به ناآگاهی او از خود نسبت می‌دهد که باعث می‌شود او هیچ گاه به مانعی در برابر خود برنخورد و ناتوانی برایش بی معنا باشد. از همین رهگذر حضور کیفیات متضاد (مانند ظلم و عدل) در او توجیه می‌شود.[۱]

تعریف فلسفی خدا:

بیشتر فلاسفه تحلیلی معتقدند خدا موجودی کامل است، کمال او به این معنی است که اگر او ویژگی را داشته باشد آن ویژگی را به حد کمال دارد. اگر دانشی داشته باشد دانش را به حد کمال دارد (علیم است) اگر قدرتی داشته باشد قدرت او در حد کمال است (قدیر است)، خدا از نگر اخلاقی نیز موجودی کامل است یعنی موجودی مطلقاً خوب و اخلاقمدار است. سایر ویژگیهایی که فلاسفه خداگرا معمولاً برای خدا قائل هستند از این قرارند:

یک موجود/وجود است و وجود داشتن او عینی است. خالق است. دارای شخصیت است، دارای شعور و اختیار است. ناظم و نگهدارنده و ناظر است. خیر و نیک است. مهربان است. زیبا است. بزرگ است. بخشنده و عادل است. ماورای طبیعت. ازلی و ابدی است و جاودان است. بدون اشکال و کامل است. در ذات خود ثابت است. بینهایت است. مقدس است. تماماً زیبایی و والایی است. قدرتمند و قادر، و قدیر است. دانای کل، و علیم است. همه جا حاضر است.

تعریف صوفیانه خدا:

صوفیان معمولاً معتقدند خدا را نمی‌توان دارای هیچ ویژگی (از جمله ویژگی‌های انسان‌دیسی) دانست و او توصیف نشدنی است. صوفیان برای عقلانیت در شناخت خدا اهمیتی قائل نیستند و معتقدند تنها از راه شهود و سایر روشهای درونی میتوان به وجود خدا پی برد.

 تعریف خدا در اسلام:

نوشتار اصلی: الله
دو نام خاص خدا در اسلام الله و رحمان است.

خداوند در بیان فلاسفه اسلامی تعریف پذیر نیست چون به حد و رسم شناخته نمی‌شود و ماهیت ندارد. برخی برهان‌هایی که بر اثبات خداوند ارائه می‌شود هم برهان‌های ثبوتی نیست بلکه برهان‌هایی است که از این بحث می‌کند که دریافت ما از این حقیقت بدیهی به چه طریق اتفاق افتاده‌است

 

آیا وجود خدا را می‌توان اثبات کرد؟

 
درصد اروپاییانی در هر کشور که به وجود خدا اعتقاد دارند.

هر چند خداباوران معتقدند وجود خدا را می‌توان اثبات کرد و برای اثبات وجود خدا براهینی اقامه می‌کنند، اما ندانمگرایان و بیخدایان منتقد این برهان‌ها بوده و با دلایلی سعی در غیر موجه نشان دادن وجود خدا را دارند. از طرف دیگر، ندانمگرایان و خداباوران منتقد براهین اثبات عدم وجود خدا بوده، و معتقدند این برهانها دارای اشکال هستند و نمی‌توانند عدم وجود خدا را اثبات کنند.

کانت فیلسوف بزرگ از طرفداران سرسخت وجود خدا بود. بر عکس، کارل مارکس، ژان پل سارتر، و فریدریش انگلس به وجود خدا اعتقادی نداشتند.

برخی بیخدایان معتقدند که عدم وجود خدا را نمی‌توان اثبات کرد، اما از طرف دیگر، زحمت اثبات وجود خدا بر دوش مدعی وجود خداست. این دسته معقدند که برای باور نداشتن به چیزی لازم نیست که عدم وجود آن ثابت شود. به نظر آنان، بی شمار چیز موهومی را می‌توان نام برد، اما نمی‌توان وجودشان را اثبات کرد. مثلاً اسب تک شاخ، هیولای اسپاگتی پرنده و غیره.

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت23:34توسط مهسا | |

رابعه و نحوه ورودش به طریقت الهی

1- مقدمه: در باره ولادت او گفته اند كه او در سال 95 هـ ق (713 م .) در بصره متولد شد . چون بزرگ شد به بردگی فروخته شد ولی بعداً آزاد گردید . او مدتها در بیابانها می زیست تا اینكه در بصره اقامت گزید .

ابتدا به موسیقی علاقمند بود ولی پس از مدتی از آن روی گردان شد و به عبادت و تضّرع روی آورد . مدتی به بیماری مبتلا بود و سپس سلامتی خود را باز یافت .اوراه طریقت به دنبال كشف حقیقت رفت تا به مراحل بالایی در عرفان دست یافت .

كنیه رابعه عدویه ، ام الخیر و پدرش اسماعیل عدوی ، زاده بصره بود . وقتی رابعه كودك بود در بصره قحطی افتاد و او را فروختند  روزگاری را به كنیزی گذراند . بعدها چون خواجه اش پارسایی و خدا دوستی او را دید آزادش كرد . رابعه در عمر خود هزگز شوهر نگزید و با خلق مزدور و ریاكار سر نكرد و با آنان به گفتگو و مصاحبت ننشست . البته خواستگاران زیادی از او درخواست ازدواج كردند اما وی پاسخ مثبت نداد و تنها چیزی كه در جواب آنان می گفت این بود كه : « در من وجودی و اختیاری نمانده است ، مرا از او باید خواست . »

سفیان ثوری با رابعه ، معاصر وبه قدر او معترف بوده است . وی به زیارت رابعه رفته و لحظه های حضور در محضر او را غنیمت می شمرد و مشكلاتی را كه در حقایق عرفان با آن مواجه بود از وی می پرسید . رابعه نیز با علم به دقایق عرفانی در حل آنها سعی بلیغی به كار می بست . نقل است كه روزی سفیان به رابعه گفت : « درجه ایمان و اعتقاد خود را به حضرت حق جل و علا برای من بیان كنید . » رابعه گفت : « من خدا را به شوق بهشت و خوف جهنم نمی پرستم بلكه از كمال عشق به آن حضرت و برای ادای شرایط عبودیت عبادت می كنم . »

رابعه عدویه به شهادت خاص و عام در كشف حقایق عرفانی ، مقام بلندی یافته است .{ هر زنی را كه می خواهندبه مقامات معنوی بستایند ، او را در ی و عرفان به رابعه مانند می سازند} .

 رابعه عدویه با توجه به اقداماتی كه كرده و تحولاتی كه درعرفان به عمل آورده مورد عنایت و اهتمام خاص و عام بوده است و بزرگان عرفان او را درعصر خود حجّت می دانسته اند .

در مقام رابعه همین بس كه او به خاطر نگریستن به غیر خدا مورد غضب الهی قرار می گیرد . چه عارف كامل كسی است كه جز خدا نبیند ، نه اینكه ببیند و چشم از او بازدارد .  نقل است كه رابعه روزی بیمار شد ، سبب بیماری پرسیدند ، گفت :

 « نظرت الی الجنه ، فادبنی ربی » ؛« در سحرگاه دل ما به بهشت میلی كرد ، دوست ما با ما عتاب كرد  این بیماری از آن است» . و نیز در مقام عرفانی این زن بس كه در تعریف صداقت و راستی بگوید كه « راستی آن است كه بر عتاب مولا شاكر باشد ».

 در مقام رابعه این نكته لازم به ذكر است كه اگر آدمی عبادات را توفیقی الهی دانسته ، بر آنها پایداری نماید و بر انجام آنها سپاسگزاری ، به یقین به رتبه( اولیا الهی ) رسیده است .

رابعه به جهت مزیتی كه در كمالات انسانی و فضایل نفسانی داشته و عموم راهیان و سالكان طریقت بر این مدعا صحــــه نهاده اند  نسبت به بسیاری از مردان عصر خود برتری داشته است و از این جهت او را تاج الرجال (تاج مردان ) لقــب داده اند .  به طور كلی در باره رابعه باید گفت كه او در زهد و تقوی در عصر خــــــود ( به ویژه در میان زنان ) بی بدیل ضرب المثل و مجسمه تقوی به حساب می آمد .

2-رابعه و نحوه ورودش به طریقت ا لهی

نقل كرده اند كه وقتی رابعه به دنیا آمد پدرش به تنگدستی سختی گرفتار شده بود به گونه ای كه روغنی یافته نمی شد تا ناف او را چرب كنند ، مادر رابعه ندا داد كه به خانه همسایه رجوع كند تا قطره ای روغن تهیه نماید ، اما او عهد بسته بود كه از هیچ فردی ، چیزی نخواهد . از منزل بیرون شد تا در خانه همسایه را بزند و این كار را كرد ولی جوابی از صاحبخانه نشنید ، به منزل خود برگشت و اعلام كرد كه كسی جوابش را نداد . مادر به حدی گریست كه خوابش برد و در خواب پیامبـر (ص ) را دید . آن حضرت خطاب به وی فرمود : غمگین مباش كه این دختر سیّده است و هفتاد هزار از امت من در شفاعت او خواهند بود.

مدتی سپری شد و پدر و مادر رابعه از دنیا رفتند ، در بصره قحطی سختی پدیدار شد و خواهران رابعه پراكنده شدند و او نیز چون از خانه بیرون رفت . ظالمی او را دید و گرفت و به شش درهم فروخت و خریدار او را به كارهای مشقت بـــــــــــار وامی داشت . تا اینكه روزی رابعه از جایی گذشت نامحرمی او را دید و قصد او كرد ، او دست به دعا بلند كرد و به خدای تعالی عرض كرد : « خدایا غریبم ، یتیمم ، اسیرم ... و تو میدانی كه جز به رضایت كاری انجام نمی دهم و حاضرم به هر بلای بیفتم به شرط آن كه تو از من راضی باشی !» ندایی شنید كه از آینده درخشان او نزد خداوند خبر می داد ، بدین ترتیب زمینه ورود او به طریقت الهی فراهم شد . این اتفاق وقتی مسلم شد كه   رابعه مزه شیرین عبادت را چشید و از هر فرصتی استفاده كرد تا حلاوت اطاعت از حق تعالی را بیشتر بچشد . نقل است كه یك شب خواجه و سرور او از خواب بیدار شد و از روزنه خانه به بیرون نگریست . رابعه را دید كه سر به سجده نهاده است می گوید : «الهی تو می دانی كه هوای دل من در موافقت فرمان تو است و روشنایی چشم من در خدمت درگاه تو است . اگر كار به دست من باشد یك لحظه از عبادت تو غفلت نمی كنم ولی تو مرا تحت نظر سلطه آفریده ای و از آفریدگان خود كرده ای » . وقتی خواجه این جریان را دید و مناجات او را شنید رابعه را پیش خود خوانده و آزاد كرد . پس از آن رابعه روی در بیابان نهاد و سفر حج آغاز كرد .

3-ابزار عرفانی رابعه

 در عرفان كلاسیك مقامات عرفانی همان كاركردی را دارند كه ابزار عرفان و تجربه های عرفانی دارا هستند . این ابزار به تناسب اهداف و انواع عرفان می تواند متفاوت باشد . هر چند زمان رابعه عرفان كلاسیك ساختار اصلی خود را پیدا كرده بود اما در اسناد و مدارك و منابع مربوط به زندگی رابعه اطلاعی از نحوه بهره گیری رابعه در دست نیست . آنچه كه در منابع از آنها به عنوان ابزار عرفان و تجربه عرفانی یاد شده عبارتند از :

شب زنده داری :

 تمام منابع مربوط به عرفان كلاسیك و عرفان رابعه عدویه در این نقطه اتفاق نظر دارند كه وی شبهای زیادی را تا صبح بیدار مانده وبه  شب زنده داری پرداخته است .

مسلماً الهام بخش رابعه در این مورد قرآن كریم بوده است كه می فرماید كه« والذین یبیتون لربهم سجداً و قیاماً»(فرقان،؛65)

در حال سجده و قیام به روز وارد شوند . و نیز : « تتجا فی جنوبهم عن المضاجع » ( سجده ،؛ 16 ) پهلوهاشان را از خوابگاههاشان دور كنند .  بدیهی است كه اعمالی كه رابعه در شب زنده داری انجام می داده به این ترتیب بوده است :

1 ) نماز

2 ) دعا

3 ) تلاوت قرآن كریم

4 ) یاد مرگ

4-خوف و محبت رابعه
 از دیدگاه سر حلقه عارفان مسلمان ، امام علی (ع) ، آدمی باید به كسی امید بندد كه از او می ترسد ؛ به كسی پناه بَرد كه هم حیات در دست اوست و هم ممات .  از این جهت عارف كامل كسی است كه در نَوسان میان این دو حال باشد یعنی از لطف ، محبت الهی و توفیق در زندگی نباید مغرور شود كه خوف و حرمان در كمین او نشسته است و از شكست و ترس نومید نشود كه خدای رحمان معدن محبت و لطف است .

صاحب « الروض الفایق فی المواعظ و الرقایق » روایت كرده كه گفته است :  از رابعه عدویه رحمها الله تعالی حكایت شده است كه وقتی نماز عشاء می گزارد بر پشت بام می رفت و چادر و مقنعه اش را محكم میكرد و می گفت : « خدای من ! ستاره ها بیدار و منور شدند و چشمها به خواب رفتند ، پادشاهان در خانه هاشان را بستند ، و هر دلداده با دلبر خویش خلوت كرد ، من هم  اینجا در مقابل تو ایستاده ام » سپس بر سجده گاهش بوسه می زد . و به هنگام سحر می گفت :« خدای من ! این شب به پایان رسید  و  صبح دمید . وای كاش می دانستم كه آیا اعمال این شبم را از من پذیرفتی تا خشنود شوم ؛ یا آن كه آن را رد كردی تا عزادار شوم و سوگواری كنم ، و به عزتت سوگند اگر مرا از درت برانی از وقتی كه محبتت در دلم افتاده است از آن رویگردان نشده و نخواهد شد » .

اگر بخواهیم مهم ترین اقدام رابعه را یادآور شویم باید از تحولی كه او در عرفان اسلامی به وجود آورد نام ببریـــــــــــــــــم و آن  وارد كردن مفهوم عشق و محبت الهی در عرفان اسلامی است  از این جهت كه رابعه در عرفان و سلوك عرفانی اش به عشق و محبت توجه عمیقی مبذول می داشت لذا او را( امام عاشقان ) دانسته اند و ازآن جهت كه محبت رابعه به خوف الهی آمیخته بود ، او را( پیشوای عارفان اندوهگین )  نام نهاده اند . چرا كه رابعه بسیار گریه می كرد و خوف الهی سراسر وجود او را گرفته بود .

رابعه در سلوك عرفانی و تعالیم خود روش تازه ای در پیش گرفت و زیبایی و عشق و محبت را در آن وارد و بر آن تأكید داشت .  بر خلاف صوفیانی كه در زیبایی های جهان ، جمال حق را مطالعه می كردند، او به زیبایی های جهان ظاهر ، بی اعتنا بود . در یك شب بهاری ، خادمه اش او را بیرون خواند و گفت بیرون بیا تا آثار خدا را ببینی . وی در جواب گفت كه «  تو ، به درون آی تا خدای بینی» .

 رابعه برای نیل به دیدار خدا دایم در طوفانی از اشك و اندوه عاشقانه به سر می برد . زندگی او سراسر سادگی   بود . سخنانش در بیان سوز محبت ، تأثیری بی مانند داشت . ظهور رابعه و تعالیمش نقطه عطف تصوف بود كه تدریجاً از زٌهد خشك مبتنی بر خوف و مشیت به معرفت درد آلود مبتنی بر عشق و محبت گرایید .

در سخنانی كه از او به یادگار مانده به اهمیت محبت و عشق اشاراتی دارد . نقل است كه می گفت :( می روم آتش در بهشت زنم و آب در دوزخ ریزم تا این هر دو حجاب رهروان از میانه برخیزد و قصد معین شود و بندگان خدا ، خدا را بی غرض و نه به امید بهشت و یا خوف از دوزخ خدمت كنند »

هر چند كه رابعه بنیانگذار نگرش محبت آمیز در عرفان اسلامی است ، اما محبت و ارادت او به خداوند ، او را در زمره كسانی قرار نداده است كه تنها رَجا و عشق الهی را در وجود خود متجلی ساخته و از خوف  الهی غافل مانده اند .

آورده اند كه او بسیار اشك می ریخت . همین كه سخن از آتش به میان می آمد مدهوش می شد و می گفت : « استغفار نا یحتاج الی استغفار » ؛  استغفار ما نیازمند استغفار است . این آمرزش طلبی نشانه ای از عمق خوف و مشیت او نسبت به خداست . این همان معرفت بلندی است كه عارفان اهل خوف با خداوند داشته اند .آیةالله جوادی آملی در توضیح عبارت رابعه در باره استغفار طلبی از استغفار می نویسد : « دعای رابعه در واقع ترجمان دعایی از امام حسین (ع) در روز عرفه است كه فرمود : خدایا كسی كه خوبی های او بدی است بدیهایش چگونه بد نباشد » .

رابعه در سایه عنایت خداوندی به مقامی رسیده بود كه هیچگونه احساس نیازی به مردم نمی كرد . نقل است كه او هرگز از مردم چیزی نپذیرفت و می گفت : « ما لی حاجه بالدنیا » ؛ مرا به دنیا نیازی نیست . اما آنچه رابعه را جزو اغنیای عرفا قرار داده بود از یك سو محبت وافر به خدا و از سوی دیگر حزن شدید و خوف زیادنسبت به باریتعالیی بودوی درباره حزن می گفت باید بیشتر متآثر باشیم چرا كه كمترحزن می خوریم و باید بنالیم كه چرا كم می نالیم . بنابر این باید رابعه را از جمله افرادی بدانیم كه حزن و خوف و محبت الهی را با هم داشته اند .

از همین رو بود كه او در صدد كتمان حَسنات خود برمی آمد و به دیگران هم توصیه می كرد نیكی های خود را بپوشانند . همانطور كه گناهان خود را استتار  كنند . چرا كه اظهار خوبی ، برای آدمی نقص است و زمینه خود نمایی را فراهم و سبب خودستایی آدمی می شود .

برای رابعه خوف و حزن علاوه بر فراق و جدایی از خدا به سه چیز دیگر هم تعلق می گرفت و آن سه همان اند كه خود گفته است : « در غم سه چیز متحیر مانده ام ... اول آنكه در وقت مرگ ، ایمان به سلامت برم یا نه ؟ و دوم آن كه نامه من به دست راست دهند یا نه ؟ سوم [ آنكه ] در آن ساعت كه جماعتی به دست راست به بهشت برند ، و جماعتی به دست چپ به دوزخ ، من از كدام باشم ؟ » .

5-نیایش رابعه

 مبنای نیایش و خواسته های آدمی مبتنی بر نوع شناختی است كه از  خود و خدا دارد . زیرا آدمی با خودشناسی و به نیازهایش واقف می شود و با خدا شناسی انتظارات خود را تصحیح می كند .

از آنجا كه عارفان خدا را فقط برای خدا می خواهند دعاهایشان نیز در همین راستا معنی پیدا می كند رابعه با توجه به این مبنا می گفت : « الهی ما را از دنیا هر چه قسمت كرده ای به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت كرده ای به دوستان خود ده كه مرا تو بسی » !

از دیدگاه عارفان ذات خدا رحمت است  رحمت و رأفت بر تمام اوصاف او پیشی گرفته است . بر اساس چنین شناختی از خداست كه می گفت : « بار خدایا اگر مرا فردای قیامت به دوزخ فرستی سریّ آشكار كنم كه دوزخ از من به هــــــزار راه بگریزد » .60و نیز به درگاه الهی می خواند : « بار خدایا اگر مرا فردا در دوزخ كنی من فریاد بر آورم كه وی را دوست داشتم، با دوست این كنند ؟! »

اگر هدف نهایی عرفان را لقای پروردگار بدانیم نوع دعای عارفان را درست خواهیم شناخت  چرا كه اساسی ترین خواسته عارفان دستیابی به وصل حضرت حق است ،  رابعه نیز از جمله عارفانی است كه نهایت طریق خود را رسیدن به ملاقات خدا می داند و تمام دعای خود را به این مقصود معطوف می سازد . او به خدای سبحان عرض می كند : « الهی كار من و آرزوی من در دنیا از جمله دنیا یاد توست و درآخرت از جمله آخرت لقای توست. از من این است كه گفتم تو هرچه خواهـــــــــــــــی می كن».

دستیابی به چنین هدفی جز با تحصیل مراتب عبادت حاصل نمی شود و عبادت وقتی نیكو و پذیرفتنی است كه با حضور دل همراه شود . و با اشاره به ضرورت این همراهی می گفت كه « یا رب دلم حاضر كن یا نماز بی دل بپذیر ! »

با وجود تمام دلهره ای كه رابعه در باره خدا داشت هرگز امید از كف نمی داد و با وجود اقرار به استحاق خود در افتادن به جهنم ، خداوند را كریم تر از این مجازات می دانست .

امید رابعه و خوفش همه درهوای محبوب بود نه چیز دیگر ؛ اگر می هراسید هراسش از آن بود كه نكند از خدا و اولیای او دور افتد و اگر خائف و اندیشناك بود ، همه خوف و اندیشه اش آن بود كه چیزهای دیگر سد راه او شوند و از دیدار حق محروم ماند . در راه مكه چنین نیایش كرده است : « الهی دلم بگرفت . كجا روم ؟! – من كلوخی ، آن خانه سنگی – مرا تو می باید.یعنی هدف تویی و تو هر جا باشی حج همانجاست نه جای دیگر .

6-مرگ رابعه

 مرگ از دیدگاه عارفان وسیله ای جهت رسیدن به لقای پروردگار و چشم در چشم او دوختن و به وصل او رسیدن است . رابعه نیز مانند سایر عارفان به مرگ چنین می نگریست و به سان مولوی از شنیدن ندای مرگ سرمست می شد و ندای « اقتلونی » سر میداد ؛ چه زندگی خود را در مرگ می یافت . چون زندگی ، زیستن در جدایی و مرگ ، زیستن با دوست است .

اقتلونی اقتلونی یا ثقات

ان فی قتلی حیاتاً فی حیات

زندگی بی دوست جان فرسودن است

مرگ حاضر غایب از حق بودن است

بالاخره رابعه در سال 135 هـ . ق وفات كرد و در بیت المقدس مدفون گشت . در باره سال وفات او نیز گفته اند كه رابعه در سال 185 هـ . ق از دنیا رفت و در قدس شریف به خاك سپرده شد و مزار وی زیارتگاه اهل سیر و سلوك و عرفان گشت

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت0:1توسط مهسا | |

 

به گواهی تقویم
امروز
عمر سالهای غربتم به  بيست رسید


تنها دیشب باران بارید...

یادم است
آنشب که می آمدم هم ,
بارانی بود
چشمان آنانی که به بدرقه ام آمده بودند.
دیشب هم مثل آن شبها
همان تلخ لبخند کهنه را بر لب داشتم:
"شکر غربت
تنهایی مان امسال تنها تر بود..."

شکوه ای نیست:
لااقل باران تنهایم نگذاشت!
تمام بی خوابی شب را انگشت بر پنجره کوبید
خروس خوان صبح بود
که پرنده ای
در پس شبی بارانی
از شاخه پرید
و این کودک جاده های دور
بيست ساله شد.

 

این متن زیبا رو توی یه وبلاگ دیدم خیلی خوشم اومد ازش... با اینکه خیلی غم داره...

 

 

                              تولدم مبارک

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت6:10توسط مهسا | |

تصوف چيست؟

ابوسعيد ابوالخير گفت: تصوف دو چيز است، يک سو نگريستن و يکسان زيستن.

و گفت اين تصوف عزتيست در دل، و توانگريست در درويشي، و خداونديست در بندگي، سيري است در گرسنگي، و پوشيدگي است در برهنگي، و آزاديست در بندگي، و زندگاني است در مرگ، و شيريني است در تلخي.

و در ميان مشايخ اين طايفه، اصلي بزرگ است که اين طايفه همگي يکي باشند و يکي همه - ميان جمله صوفيان عالم هيچ مضادت و مباينت و خود دوي در نباشد، هر که صوفي است، که صوفي نماي بي معني در اين داخل نباشد. و اگر چه در صور الفاظ مشايخ از راه عبارت تفاوتي نمايد، معاني همه يکي باشد. چون از راه معني در نگري، چون همه يکي اند، همه دست ها يکي بود و همه نظرها يکي بود. «اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابوسعيد»

 

هفت مرحله ی عرفان ايرانی:

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.

 

عرفان چيست؟

عرفان معجوني شگفت انگيز از مکتب هاي مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهريان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نکاتي از آئين زرتشت مي توان يافت.

از کلمه عرفان "ميستيک" يا "ميستيسيزم" يا "گنوسيسم" که با معني "مرموز، پنهاني، مخفي" است و به فارسي آن را "عرفان" ترجمه شده، بطور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، که امکان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديک (و حتي پيوستن) و وصل آدمي را با خداوند، از طريق آنچه به اصطلاح: "شهود" و "تجربه باطن" و "حال" ناميده ميشود جايز و ممکن الحصول ميشمارد.

انديشه مندان نوع انسان به دو دسته منقسم ميشوند. دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درک ميشود به ذات خود قائم است، و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند: جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما؛ به عبارت ديگر: مجموعه اي از معاني ذهني است که بذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است.

مناقشه طرفداران اين دو نظريه که يکي را پيروان مکتب اصالت ماده و ديگري را پيروان مکتب اصالت تصور ناميده اند، سرتاسر تاريخ فکر بشري را اشغال کرده است. براي تلفيق و جمع ميان اين دو نظريه، کوششهاي فراواني صورت گرفته است که از بحث ما خارج است.

عارفان از بين دو نظريه بالا راه ميانين را گزيده اند. بدين معني که به ادراکات حواس که جهان آگاهي عملي از آن تکوين مي يابد اقرار مي کنند، و آن را قوه تصويرگر فکر مي دانند، ولي به وجود جهاني از علل که در ماوراء مدرکات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن را حقيقتي است برتر از حقيقت عالم حسي.

بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند که بيشتر مورد توجه دينداراني است که مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يکسو، و موهبتهاي علم که از تجربه حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق کنند.

البته اين بدان معني نيست که صوفيه پيرو مکتب اصالت ماده ساده اي هستند و به عالم حس ،وجودي مطلق ارزاني مي دارند. بلکه اذعان دارند که اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوک آدم ضروري است، زيرا آدمي تا در قيد حيات است در اين جهان محسوس زندگي مي کند و سلوک خود را نسبت به آن بنا مي نهد. از سوي ديگر صوفيه پيروان خود را از اقامه برهان عقلي بر وجود خداي تعالي برحذر مي دارند و بطوري که "کانت" در "متناقضات" خود ميگويد، اين کوششي است بي نتيجه. با اين وضع آنها ميخواهند پيروانشان از راه مشاهدهً باطن، به وجود آگاه شوند و با حقيقت ازلي رو به رو گردند. وقتي صوفي در اين راه قدم نهد مي تواند تجربه اي مافوق اين تجربه هاي معمولي حاصل کند، و بدرک آن حقايق متعالي نائل آيد.

بهر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين، ميسر ساختن رويت خداست در آخرت، عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند؛ بلکه به اعمالي متوسل ميشود که آنها را فوق فرائض ديني ميشمارد. او به سعادت اين جهان رغبتي ندارد، بلکه مي کوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد. همه توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و هر چه را جز آن باشد بي ارج مي شمارد، و به لذتي دل بسته است که از هر لذت ديگر فراتر  است.

اين نکته نيز قابل اشاره است که اين لذت نتيجه ايست که عارف بدون آنکه براي نيل به آن سعي کرده باشد فراچنگ مي آورد، و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است، زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادي که همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است، بديهي است اين اتحاد، در عرفان اقوام مختلف جهان بصورتهاي متفاوت بيان شده است که مستلزم بحث جداگانه اي مي باشد.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت23:49توسط مهسا | |

باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نو روز و جشن شکوفه ها را بر گذار می نمایند ....

 

باز هم شروع....

آغازی دوباره.....

بودن از نو.....

تازه شدن....

شکفتن....

رسیدن....

در آخرین روز زمستان تولد بهار مبارک

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت23:49توسط مهسا | |

 اگر به سعادت خود دل بسته ايد از پروردگارتان اطاعت کنيد . امام علي

 کسي که در امور مهم با خردمندان مشورت کند شريک عقل آنها مي شود.  حضرت علي(ع)  

حضرت امير(ع):
خشم را چون شربتي گوارا بنوش که من در مدت عمر شربتي به اين شيريني از گلو فرو نبرده‌ام 
  

هميشه رفتن رسيدن نيست،
اما براي رسيدن چاره اي جز رفتن نيست.
در بن بست هميشه راه آسمان باز است،
پرواز را بايد آموخت!

هر چه نور بيش تر ، سايه ها عميق تر!
"
گوته"

فرقي نمي کند گودال آب کوچکي باشي يا درياي بيکران… زلال که باشي، آسمان در توست.  

من به هيچ زني برخورد نکرده ام که چيزي ازبزرگي در او نباشد  .. موريس مترلينگ ..

 به مشکلاتت بخند تا هميشه از خنده روده‌ بر شوي! 

 
در نبرد بين انسانهاي سخت و روز هاي سخت اين انسانهاي سخت هستند که مي مانند. شکسپير

 اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي يا چيزي بنويس که قابل خواندن باشه
يا کاري کن که قابل نوشتن باشه!
"بنيامين فرانکلين"

 روزي يک فيلسوف يوناني در ميدان شهر فرياد مي‌زند که من دروغگو هستم! مردم کلي به او مي‌خندند. اما اگر دقت کنيد مي‌بينيد که اين حرف او هم يکي از دروغ‌هايش است!


خدا هست هميشه هست در واقع خداوند به معني بودن است و بودن به معني خدا . اوشو
اگر کسي به تمام آرزوهايش برسد خودکشي مي‌کند. (فکر مي‌کنيد دليلي براي زنده‌ ماندن داشته باشد؟) پس خوشحال باشيم که آرزوهاي برآورده نشده داريم و به اميد رسيدن به آنها زندگي مي‌کنيم. 
 


تاسف ، ابرسياهي است که آسمان ذهن آدمي را تيره مي سازد در حالي که تاثير جرائم را محو نمي کند . جبران خليل جبران

  شکوه دنيوي همچون دايره‌اي است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگي آن افزوده مي‌شود و سپس در نهايت بزرگي هيچ مي‌‌شود....
ويليام شکسپير 
 

  تعلل درد زمان است.  از ادوارد يانگاميل


الهي آن که از مرگ مي ترسد از خودش مي ترسد
الهي اگر من بنده نيستم تو که مولاي من هستي

الهي تو پاک آفريدي ماآلوده کرده ايم

الهي تا کنون به ناداني از تو مي ترسيدم و اينک به دانايي از خود ميترسم 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت14:18توسط مهسا | |

شهرنشینان روستایی مذهب

روستانشینان شهری مسلک

قحط خورشید است

در این مذهب

پس در پی چی می گردی

در این وادیِ به دور از...

حقیقت.

 

 

من رفتم

 

 

می روم جایز نیست...

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت15:7توسط مهسا | |

برای پیوستن به حق باید از روی ناحق گذشت،

و برای گذشتن از ناحق باید از جان گذشت،

و برای گذشت از جان باید از منْ چشم پوشید،

و برای روی گرداندن از من باید به اخلاص پیوست،

و برای پیوستن به اخلاص باید در او ذوب گشت،

و برای ذوب گردیدن باید به نهایت دوست داشتن رسید،

و برای رسیدن به این نهایت باید عقل را به انتهای تدبیر رساند،

و برای رسیدن به تدبیر باید از مست گردید...

http://tanhabito.mihanblog.com

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت15:5توسط مهسا | |

چند وقتی است
پشت بازارچه, زير گذر
دوره گردی "دلتنگی" می فروشد:
سطری سه قران با قاب خاتم,
ارزانتر با قاب چوبی يا طلایی .
خط نستعلیق, جنس اعلا ...


 

گاهگاهی
رهگذری می آید,
نگاهی می کند, می پسندد,
چانه می زند و ارزانتر می برد.
می رود کنج دیوار اتاقش می آویزد
و شاید حتی زیر لب - هرازگاهی - زمزمه ای می کند.


 

دلتنگی ها را می برند:
سطری سه قران,
سطری دو قران,
و "دلی تنگ" را بر جای می گذارند...


راستی میدانی این روزها
- مرحم دل تنگ -
"واژه ای" چند؟
 
 
 

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت14:39توسط مهسا | |

خودآگاهی عارفانه آگاهی به خود است در رابطه‏اش با ذات حق:


این‏ رابطه از نظر اهل عرفان از نوع رابطه‏ء دو موجود که در عرض یکدیگر قرار گرفته‏اند ، مثل رابطه‏ء انسان با افراد اجتماع ، نیست بلکه از نوع رابطه‏ء فرع با اصل ، مجاز با حقیقت ، و به اصطلاح خود آنها از نوع رابطه‏ء مقید با مطلق است .

درد عارف ، بر خلاف درد روشنفکر ، انعکاس دردهای بیرونی در خودآگاهی‏ انسان نیست ، بلکه دردی درونی است ، یعنی دردی است که از نیازی فطری‏ پیدا می‏شود .

روشنفکر از نظر اینکه دردش درد اجتماعی است اول آگاه‏ می‏شود و آگاهی‏اش او را دردمند می‏سازد ، ولی درد عارف از آن نظر که دردی‏ درونی است ، خود درد برای او آگاهی است ، نظیر درد هر بیمار که اعلام‏ طبیعت است بر وجود یک نیاز .

حسرت و زاری که در بیماری است
وقت بیماری همه بیداری است
هر که او بیدارتر پر دردتر
هر که او آگاه‏تر رخ زردتر
پس بدان این اصل را ای اصلجو
هر که را درد است او برده است بو


درد عارف با درد فیلسوف نیزیکی نیست .عارف و فیلسوف هر دو دردمند حقیقت‏اند ، اما درد فیلسوف درد دانستن و شناختن حقیقت است و درد عارف درد رسیدن و یکی شدن و محو شدن . درد فیلسوف او را از سایر فرزندان طبیعت ، از همه‏ء جمادات و نباتات و حیوانات متمایز می‏سازد در هیچ موجودی در طبیعت درد دانستن و شناختن نیست اما درد عارف درد عشق و جاذبه است ، آن چیزی است که نه تنها در حیوان ، که در فرشته نیز که‏ جوهر ذاتش خودآگاهی و دانستن است وجود ندارد .

فرشته عشق ندانست چیست قصه مخوان
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
جلوه‏ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت
خیمه در مزرعه‏ء آب و گل آدم زد


درد فیلسوف ، اعلام نیاز فطرت " دانستن " است که انسان بالفطره می‏خواهد بداند ، و درد عارف اعلام نیاز فطرت عشق است که‏ می‏خواهد پرواز کند و تا حقیقت را به تمام وجود لمس نکرده آرام نمی‏گیرد .

عارف خودآگاهی کامل را منحصرا در " خداآگاهی " می‏داند .

خود از نظرعارف :


از نظر عارف آنچه فیلسوف آن را " من " واقعی انسان می‏شناسد ، " من " واقعی‏ نیست ، روح است ، جان است ، یک تعین است . من واقعی ، خداست . با شکستن این تعین ، انسان خود واقعی خویش را می‏یابد .

محیی الدین عربی در فصوص الحکم ، فص شعیبی ، می‏گوید :

حکما و متکلمین در باره‏ء خودشناسی‏ زیاد سخن گفته‏اند ، اما معرفة النفس از این راهها حاصل نمی‏شود ، هر کس‏ گمان برد آنچه حکما در باره‏ء خودشناسی دریافته‏اند حقیقت است ، آماس‏ کرده‏ای را فر به پنداشته است .


یکی از پرسشهایی که از شیخ محمود شبستری در مسائل عرفانی شد که منظومه‏ء عرفانی کم نظیر گلشن راز در پاسخ آنها به وجود آمد ، پرسش از " خود " و " من " بود که چیست ؟ 

دگر کردی سؤال از من که " من " چیست ؟
مرا از من خبر کن تا که " من " کیست ؟
چو هست مطلق آمد در اسارت
به لفظ " من " کنند از وی عبارت
حقیقت کز تعین شد معین
تو او را در عبارت گفته‏ای " من
من و تو عارض ذات وجودیم
مشبکهای مشکوش وجودیم
همه یک نوردان اشباح و ارواح
گه از آیینه پیدا گه ز مصباح


آنگاه سخنان فلاسفه را در مورد روح و " من " و خودشناسی اینچنین‏ انتقاد می‏کند :

تو گویی لفظ من در هر عبارت
به سوی روح می‏باشد اشارت
چو کردی پیشوای خود خرد را
نمی‏دانی ز جزء خویش خود را
برو ای خواجه خود را نیک بشناس
که نبود در بهی مانند آماس
من و تو برتر از جان و تن آمد
که این هر دو ز اجزای من آمد
به لفظ من نه انسان است مخصوص
که تا گویی بدان جان است مخصوص
یکی ره برتر از کون و مکان شو
جهان بگذار و خود در خود جهان شو


مولوی گوید :

ای که در پیکار ، " خود " را باخته
دیگران را توز " خود " نشناخته
تو به هر صورت که آیی بیستی
که منم این و الله آن تو نیستی
یک زمان تنها بمانی تو ز خلق
در غم و اندیشه مانی تا به حلق
این تو کی باشی که تو آن اوحدی
که خوش و زیبا و سرمست خودی
مرغ خویشی صید خویشی ، دام خویش
صدر خویشی ، فرش خویشی ، بام خویش
گر تو آدمزاده‏ای چون او نشین
جمله‏ء ذرات را در " خود " ببین


پس از نظر عارف روح و جان " من " واقعی نیست ، آگاهی به روح یا جان خودآگاهی نیست ، روح و جان مظهری از خود و از من است ، من واقعی‏ خداست ، هر گاه انسان از خود فانی شد و تعینات را درهم شکست و ندید ، از روح و جان اثری باقی نماند ، آنگاه که این قطره‏ء جدا شده از دریا به‏ دریا بازگشت و محو شد ، انسان به خودآگاهی واقعی رسیده است ، آن وقت‏ است که انسان خود را در همه‏ء اشیاء و همه‏ء اشیاء را در خود می‏بیند و تنها آن وقت است که انسان از خود واقعی با خبر می‏شود .


منبع:کتاب انسان در قرآن
شهید مطهری
صفحه70

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت22:11توسط مهسا | |

با خودم فکر می کردم تحقق رویا هایم غیر ممکن است.

اما خدا گفت : هرجیزی ممکن است.

گم شده بودم گیج بودم فکر می کردم هیچ وقت هیچ جوابی پیدا نخواهم کرد.

اما خدا گفت: من هدایتت می کنم.

خودم را باختم فکر می کردم نمی توانم از عهده اش برآیم.

اما خدا گفت : تو از عهده هر کاری بر می آیی.

غمگین بودم احساس کردم زیر کوهی از نا امیدی گیر افتادم.

اما خدا گفت: غم هایت را روی شانه های من بریز.

فکر کردم من نمی توانم من آنقدر ها با هوش نیستم.

اما خدا گفت: من به تو خرد لازم را می دهم.

بار گناهانم رنجم می داد برای کار های بدی که کرده بودم از خودم عصبانی بودم.

اما خدا گفت : من تو را می بخشم.

از خودم بدم می آمد فکر می کردم هیچ کس مرا دوست ندارد.

اما خدا گفت:من به تو عشق می ورزم.

گریه می کردم زیرا تنها بودم.

اما خدا گفت: من همیشه با تو هستم.

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت21:55توسط مهسا | |

دل من دیر زمانیست که می پندارد دوستی نیز گلیست

مثله نیلوفر و یاس

ساقه ی ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه ی  نازک را دانسته بیازارد.

 

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار

هر سخن  ,هر رفتار

دانه هایی است که می افشانیم.

برگ و باری است که می رویانیم.

 

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید.

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس.

 

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه د رها بسته است.

 

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز

عطر جان پرور عشق

 گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز.

دانه ها را باید از نو کاشت.

آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان خرج می باید کرد.

رنج می باید برد                                                                  

دوست می باید داشت!

 

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را بفشاریم به مهر

جام دل هامان را مالامال از یاری ,غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند:

شادی روی تو!

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست                            

 

تازه

           عطرافشان

                           گلباران باد.

 

 

               شادی عزیزم تولد ۴ سالگی دوستیمون مبارک

 

                  خیلی دوستت دارم عزیزم 

 

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت8:31توسط مهسا | |

دلم خیلی گرفته.... این لحظه ها از اون لحظه هایی هستند که دوست داری تنها باشی و به هیچ چیز و هیچکس فکر نکنی.....از اون لحظه هایی که مجبور میشی یه حقیقتی رو در پس گریه های بی وقفه ات پنهان کنی.....ساکت باشی .... حرف نزنی.... نگاه نکنی ....آره دلم گرفته, مثله پاییز.... خاموش و ملال انگیز....آفتاب نگاهم سرده سرد.....سرشار از غم و از غصه لبریز....این لحظه درست یکی از اون لحظه های غم انگیز زندگیه که حتی با خدا هم قهری....از دنیا خسته ام....آره همون دنیایی که میگفتم قشنگه!!...از همین دنیا خسته شدم از این دنیای قشنگی که چشم مردمش رو روی همه چیز بسته!!.....چرا همه انقدر زود عوض میشن؟....چرا انقدر زود حرفاشون یادشون میره؟.... چرا کسی سر حرفش نمی مونه؟....چرا؟....

 

 من دیگه خسته شدم  

بسکه چشام بارونیه

از دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی

واسه عشق های تو خالی ساده مردن واسه چی

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یه موجود کم و خالی پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

همه حرف خوب می زنن

اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش به شما ما که رسیدیم  ته خط

قربونت برم خدا چه قدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم

دلو با خودت نبین

این همه چرخیدی و چرخووندی آخرش چی شد

اون بلیط شانست آخه بگو قسمت کی شد

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت21:55توسط مهسا | |

 

تنها این لحظه ها هستند که در خاطره ما می مونند....لحظه های سیاه و سپید زندگی هامون.....

همه ی بودن ما برای همین لحظه هاست.......لحظه هایی که یه لبخند قشنگ که یه دنیا رضایت و خوشبختی رو به همراه داره روی لب هامون نقش می بنده....... یا لحظه هایی که مروارید های سپید اشک دونه دونه از رو گونههامون سر می خورن و سرازیر میشن...... چه درخششی دارن چشمان بعد از بارون........! 

لحظه هایی که صدای قلبمون رو می شنویم و به دستان لرزونمون اعتماد می کنیم...

لحظه هایی که در انتظار مسافری به نرده های ایستگاه قطار تکیه میدیم ........

لچظه هایی که توی یه سکوت پر ابهام حرف های نگفتنی رو می شنویم......

لحظه هایی که احساس می کنیم توی این دل کوچیکمون می توونیم خورشید رو هم جا بدیم.....

چه لحظه های ناب و اسرار آمیزی.........

چه قدر دوست داشتنیند او لحظه هایی که اشک روی گونه ی یه نفر رو پاک  می کنیم و یه دنیا امید و مهربونی رو بهش هدیه می دیم......

چه قدر با ارزشند اون لحظه هایی که می بخشیم و گذشت می کنیم...........

چه قدر ساده و صمیمی اند اون لحظه هایی که با خدا حرف می زنیم و جوابمون رو ازش می گیریم....

چه قدر زیبا اند اون لحظه هایی که همه چیز رو به خدا می سپاریم و به خودش توکل می کنیم....... از ته دل صداش می زنیم و ازش می خواهیم مشکلاتمون رو حل کنه .... و اونوقت می بینی که دونه دونه گره از مشکلات باز می شه و احساس می کنی خدا همیشه به یادته و هیچ وقت تنهات نمی ذاره........

یادمون باشه که شبیه ترین موجود به خدا ماییم پس لحظه لحظه ی زندگیمون رو زندگی کنیم.......

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت7:4توسط مهسا | |