تمام...
عمر این وبلاگم تموم شد...
خداحافظ...
عمر این وبلاگم تموم شد...
خداحافظ...
|
ترجیح میدهم در خیابان با كفشهایم قدم بزنم
و به فكر خدا باشم
تا اینكه در مسجد بنشینم
و به فكر كفشهایم باشم...
"دکتر علی شریعتی" |
مجنون آنقدر عاشق لیلی بود که هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه
شود از بین او و مُهرش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هِی دیوانه تو بین من و خدایم فاصله انداختی
مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم
تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟!
ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ...
پر رنگ ها را می بینیم ...
سخت ها را می خواهیم ...
غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند ... بی رنگ می مانند و بی صدا می روند....
فقط یه جمله......
واسش دعا کنید......![]()
![]()
![]()
به هزار زبان
وَلْوَله بود.
بیداری
از افق به افق میگذشت
و همچنان که آوازِ دوردستِ گردونهی آفتاب
نزدیک میشد
وَلْوَلهی پراکنده
شکل میگرفت
تا یکپارچه
به سرودی روشن بدل شود.
پیشْبازیان
تسبیحگوی
به مطلعِ آفتاب میرفتند
و من
خاموش و بیخویش
با خلوتِ ایوانِ چوبین
بیگانه میشدم.
"احمد شاملو"
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست،
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود.
اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی،
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی.
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد.
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم، همه وسعت دنیا یک خانه می شد،
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد.
اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم.
اگر همه سکه داشتند، دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند.
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزش ترین کالا بود، زیبایی نبود، خوبی هم شاید....
" دکتر علی شریعتی"
رسیدن به کمال یعنی....
جهاني را در سنگريزهاي ديدن،
و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن،
و بينهايت را در كف دست نگه داشتن،
و ابديت را در لحظهاي دريافتن.
"ويليام بليك"
زندگی چون کودکی تنهاست...
ساده و غمناک .....
ولی زیباست...

روزي دو مرد جوان نزد استادي آمدند و ازاو پرسيدند:
" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"
استاد اندكي تامل كرد و گفت:
"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"
آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "
دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."
آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت:" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم...
فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن ايستاده است!"
چشمههاي خروشان تو را ميشناسند
موجهاي پريشان تو را ميشناسند
پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي
ريگهاي بيابان تو را ميشناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را ميشناسند
از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي
اي كه امواج طوفان تو را ميشناسند
اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد
چون تمام غريبان تو را ميشناسند
كاش من هم عبور تو را ديده بودم
كوچههاي خراسان، تو را ميشناسند
"قیصر امین پور"
گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند...
بر آن ها که می هراسند بسیار تند...
بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی...
و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است...
اما، برآن ها که عشق می ورزند......
زمان را آغاز و پایانی نیست...
" ویلیام شکسپیر "
برای بلند شدن باید خم شد . پس اگر دیدی روزگار تورا خموده کرد بدان که سر آغاز ایستادن است و جز خدا هیــــــــچکس قادر نیست که ترا در مسیر چنین آزمایشی قرار دهد پس بدان که خود نیز تورا یاری کند با ایمان باش و جز او دست تمنی بسوی کسی بلند نکن و بدان که اگر خداوند به تو علاقمند نبود پس نیازی هم به آزمودن تو نبود .آری خدای تو بس پاک است و مهربان بیاد آور درختان سرو را , بی شک خداوند آنان را بسیار دوست دارد ...می دانی چرا؟
خوب فکر کن باد ها , فصلها , برفها , بارانهای تند , طوفان و سیل همه و همه را بر او نازل کرد تا استواریش را بیازماید ولی سرو ایمان داشت که اینان بر او شرف میدهند و ایمانش را متجلی میکنند آنگاه که خدای خود را خواستند سر بر آسمان گرفتند و جز او به هیچ نگاه نکردند روزگاه برف سنگین بر دوششان نهاد ولی باز قامت راست کردند و باز دست به دامان خداوند خویش گشتند. حال این خودِ من بیبن که تو چگونه ای آیا راست قامت و استوار و یا اینکه ......
راه بسیار دشوار است و مسیر زندگی بدون بازگشت پس نگاهت در راه مقابل باشد و توکلت بر او که قادر است و بی هیچ واسطه با تو همراه میشود حتی از رگ گردن نیز به تو نزدیکتر است پس ازغیر او تمنی مساعدت نکن و از غیر از خودش از هیچکس نخواه که ترا به او نزدیک کند.
تنها کافیست بخواهی...
تقدیم به مریم عزیزم![]()
بیدار باش
شاد باش
خدا پیوسته با توست
خداوندا...
تو میدانی ...
که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است...
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار...
"دکتر علی شریعتی "